|
|
||
|
پيشتازان
دانش و شگردشناسي سيماي
راستين خيام
خيام
و برخي از فيلسوفان هند فردين
شيرواني ـ حسن شايگان اگر
تمامي فيلسوفان بدبين جهان را از ظلمتكده
تاريخ، بيرون آوريم سه تن از آنان بدبينتر
مينمايند: بودا از بنارس، ابوالعلاء از
معره و شوپنهاور از فرانكفورت.1 اجازه
بدهيد خيل عظيم بدبينان ديگر را چه در فلسفه
و چه در شعر و ادب و موسيقي و هنر كه خيام ما
نيز در جرگه آنان است در صف دوم و بعد قرار
دهيم كه هم در ميان اين گروه ميتوان به
نمونههاي بارز و سرشناسي چون «لوكرسيوس»
شاعر يوناني كه كارش به جنون و انتحار كشيد
از اعصار قديم و «بودلر و بايرون و شلي» در
شعر و «شوپن و شومان و شوبرت» در عالم موسيقي
و «لرمانتوف و داستايوسكي و اشپينگلر» اشاره
كرد. اگر
اين سؤال به ذهن خواننده متبادر شود كه چرا
عمر خيام را با بودا مقايسه ميكنيم و يا
بعداً او را در برابر شوپنهاور و ابوالعلاي
معري قرار خواهيم داد؟ پاسخ اين است كه ما
خيام را شاعري در سطح جهاني ميدانيم كسي كه
كتاب رباعيات او در غرب بعد از انجيل پرفروشترين
آثار بوده است، كاملاً به حق شايسته چنين
مقايسهأي تواند بود. *** نخستين
مسالهأي كه ذهن بودا را به خود مشغول داشت،
مساله بيماري، پيري و مرگ بود. او ميخواست
بداند كه چرا تمامي عناصر مادي طبيعي محكوم
به زوال و انحطاط و باژگونگي است. پدر بودا كه
پادشاه اقليمي از هند بود، دستوري صادر كرده
بود مبني بر اينكه همه آدميان و جانوران
بيمار و سالخورده و فرسوده را كه ممكن بود
در گردشهاي روزانه پسرش (بودا) در منظر او
قرار گيرد، از درون كاخ و حول و حوش آن دور
بدارند. ليكن روزي بودا مرزها را ميشكند و
به بيرون كاخ راه مييابد و به ناگاه بيماري
جذامي و پيري سالخورده را ميبيند، و آن
سوتر با جسد بويناك مردهأي كه در خلاب
اوفتاده مواجه ميشود. آنچه پدر تا آن لحظه
از ديدگاه او پنهان داشته بود و تصوير زيباي
كاذبي كه در اندرون و تالارهاي پرشكوه كاخ
براي او تدارك ديده بود، با اين مشاهدات يكباره
در نظر او تيره شد و به دنبال آن «گوتاما» كه
بعدها بودا (روشن شده ـ بيدار شده) نام گرفت
زن و فرزند را وداع گفت و به درون جنگل پناه
برد. نخست انديشه كرد كه تنها ره رستگاري
رياضت است و مقدمه رياضت چشم پوشيدن از تمامي
عزيزان و كسان و تجملات و غيره است. پس آغاز
ان كرد كه مرتاض شود. تا آنكه روزي گرسنگي
سخت بر او چيره شده بود، به زير درخت انجيري
نشست و به ناگاه روشن شد (بودا شد) آن لحظه
دانست كه رياضت ره رستگاري نيست. اين مرتاض
بزرگ سرانجام دريافت كه زندگي شر است اما شري
كه از آن ميتوان اجتناب كرد. زندگي دردر است
و جهان قلمروي رنج. اما انسان آزادانه ميتواند
بر اين رنج چيره شود، اگر بداند كه اين رنج
چسان ريشهكن شدني است، و ريشه اين درد و رنج
در اميال و نفس نفهته است؛ نفسي كه كورانه ميخواهد
و ميطلبد، و هر آرزو آرزوي ديگري به دنبال
دارد. بودا در جنگل، در آن عرصه تنازع بقا،
دانست كه جسم محكوم به فنا و زوال است، و
انگيزه رنج خواستن و خواستن است، خواستني كه
بيفرجام و سيريناپذير و بيكران است.
مادام كه ميخواهيم رنج ميكشيم و چون
نخواهيم از رنج فارغيم. طنين همين كلمات ياسانگيز
را در صفحات كتاب عظيم «جهان به مثابه اراده
و تصور» آرتور شوپنهاور پس از 25 قرن ميشنويم.
شوپنهاور آن بوداي عصر نوين كه بزرگترين
بدبين تمامي تاريخ فلسفه است. بودا
ميگفت اشكهايي كه تاكنون از ديده آدمي
جاري شده، با آب تمام اقيانوسها برابر است،
و نه در زمين و نه در آسمان و نه در هيچ دخمه و
دهليز و غاري در جهان نميتوان جايي يافت كه
بتوان از مرگ و فرسودگي و زوال رهايي يافت.
اگر قول افلاتون را بپذيريم كه فلسفه نوعي
انديشهگري و تفكر درباره نيستي است، بايد
بگوييم كه هم بودا و هم خيام فيلسوفان مرگانديش
بودهاند، و گويي هر دو به نوعي «عقده مرگ»
دچار بودهاند، و در نتيجه به نويع سرگشتگي
و ياس و دلهره و تعليق گرفتار آمده بودند،
اما بازتاب آنان در برابر اين سرگشتگي يكسان
نيست. بودا آن زمان كه دانست حيات، رنج است به
«نيروانا» آويخت كه اين «نيروانا» شايد همان
نيستي و خاموشي و سكون جاودانه است كه عرفاي
ما آن را «فناء فيالله» ناميدهاند. بودا
مرگ را تسريع ميكرد، و آخرين ملجا و
پناهگاه او نيستي بود. وقتي قبول كنيم زندگي
شر است، پس هر چه زودتر به نيستي پيونديم،
رستگارتر هستيم. آيا «نيروانا»ي بودا همان
نيستي است؟ همين نقطه عطف و جدايي بودا و
خيام از يكديگر است. خيام ستايشگر حيات بود. بودا
در سرزميني زندگي ميكرد كه در آنجا فلسفههاي
مادي خريداري نداشت و فقط ايدهآليسم محض
حكومت ميكرد، اما سرزمين آباد و شكوهمند كه
شهرهايش پر از كالاها و كاروانها و كاروانسراها
و امكانات غني بود و نيشابوري كه سكنه از آن
ميليون متجاوز بود و خراساني كه فيلسوف و
عارف و طبيب و تاجر را در كنار هم داشت و
امپراتوري عظيم (سلجوقي) كه عرصه تاخت و تاز و
اقتدارش از انطاكيه تا جيحون گسترده بود، ميبايستي
مرداني چون خيام را كه با تمام بدبيني ستايشگر
حيات بود در دامان خود بپرورد. مردي كه هرگز
چون بودا نميانگاشت كه زندگي شر است. شاعري
كه از يك سو چشم به ستارگان داشت و از سوي
ديگر نگاهش بر خطوط و اشكال هندسه اقليدس
دوخته شده بود. از
سوي ديگر تمدن هند مداري بسته بود كه فقط
گذرگاه فاتحين بود. و كاست هندي هيچگاه از
آبشخور تمدني عظيم چون يونان سيراب نشد. در
حالي كه ستايش و تقديسي كه خيام براي مردان
جاودانه علم چون اقليدس، جالينوس،
آپولونيوس، و بهويژه ارسطو قايل بود و
احترامي كه به فيلسوفان مشايي چون ابنسينا
و رازي مينهاد، قابل توجه است. ليكن
آنجا كه خيام در اثر ياس فلسفي به نوعي
نيهليسم ميرسد، و انديشه او در اطراف هيچ
بودن حيات دور ميزند، تشابه انديشه او را
با «شانكارا» بزرگترين فيلسوف هند، به رايالعين
ميتوان يافت. «شانكارا» ميگويد: جهان «مايا
ـMaya» است كه اگر بخواهيم اين
واژه فلسفي را تفسير كنيم، ميتوان آن را به
نوعي پرده، وهم، خيال يا جهل جهاني و نوعي
توهم جهاني تعبير كنيم؛ يعني بهزعم
شانكارا هميشه غيرواقعيت، ضميمه واقعيت ميشود
و اين زاييده ناداني بشر است. شانكارا ميگفت:
طنابي را كه در گوشهأي افتاده، ماري ميپنداريم
كه چنبره زده است، و حتي ممكن است به ديدن آن
ترس بر ما چيره گردد. اما اين مار نمودن فقط
يك توهم است؛ آهسته جلو ميرويم، و بعد
غيرواقعيت را از واقعيت، تفكيك ميكنيم؛ آنچه
كه آنجا افتاده طنابي بيش نيست. اين
وهم ذهني زاييده نوعي جهل است، كه چون وسيله
يك عمل ذهني دريده شده، واقعيت تجلي ميكند. آيا
در اينجا شبح «كانت» در برابر چشمان ما مجسم
نميشود؟ چرا كه نبوغ فلسفي كانت نيز اين
مساله را شكافت كه ميان «فنومن» و «نومن» يا
«نمود» و «بود» فرق و تمايز اساسي قايل گرديد.
خلاصه اگر بگوييم كه شانكارا اعتقاد داشت،
جهان سراب است و خواب و خيالي بيش نيست، در
خواهيم يافت كه خيام نيز همين انديشه را در
يك رباعي بدينگونه بيان و گنجانده است: شادي
بطلب كه حاصل عمر، دمي است هر
ذره ز خاك كيقبادي و جمي است احوال
جهان و اصل اين عمر چه هست؟ خوابي
و خيالي و فريبي و دمي است اين
رباعي به صورت ديگر نيز نقل شده كه با مصراع:
شادي مطلب … آغاز ميگردد و
هدايت در «ترانههاي خيام» معتقد است صوفينماها
و دشمنان خيام تركيب شادي بطلب را به عمد به
مطلب تغيير دادهاند. اما نوع ديگري كه نقل
شده عبارت است از: شادي
مطلب كه حاصل عمر، دمي است هر
ذره ز خاك كيقبادي و جمي است احوال
جهان و اصل اين عمر كه هست خوابي
و خيالي و فريبي و دمي است اما
آنچه كه خيام را از شانكارا متمايز ميكند
و در فلسفه «لاادريه» به مشرب و مكتب كانت
نزديك ميسازد، اين است كه شانكارا معتقد
بود كه ميتوان واقعيت را از غيرواقعيت با
دريدن پرده جهل و ناداني بازشناخت و بازيافت.
فكر عرفاني او موجب ميشد تا بينگارد،
واقعيت شناختني است و برد فكر انساني قادر به
شناخت است. ليكن خيام چون كانت معتقد است كه
حوزه عقل و شناخت آدمي محدود و محصور است. حتي
در رباعي زير خيام واژه پرده را به كار برده
كه شباهت زيادي به «مايا»ي شانكارا دارد: اسرار
ازل را نه تو داني و نه من وين
حر معما، نه تو خواني و نه من هست
از پس پرده گفتوگوي من و تو چون
پرده برافتد، نه تو ماني و نه من در
اينجا فكر خيام در مورد اسرار ازل كه همان
مسايل متافيزيك يا مابعدالطبيعه است به نوعي
«لاادري ـ نميدانم» كامل و رسيدن به بنبست
فلسفي منجر ميگردد. گويي در اينجا خيام و
غزالي ناگهان و ناخودآگاه از دو راه به هم ميرسند
و دست يكديگر را ميفشارند! *** از
آنجا كه بودا مصلح و نماينده و پيامبر
تمامي فلسفههاي رواقي و تاركدنيايي است،
و حاوي بدبيني ژرف در نگرش به حيات و هستي
است، ميتوانيم او را در نقطه مقابل خيام
قرار دهيم كه متفكري دنيادوست بود. كافي است
كتاب «نوروزنامه» او را باز كنيم تا ببينيم
كه خيام چگونه با آن سبك نگارش و نثر ساده و
زيبا، از تمامي تجليات حيات، تجليل ميكند.
در همين سطور و صفحات است كه چهره يك ايراني ـ
نژاده آرياييمنش را در برابر خود مجسم ميبينيم.
بيترس از تعصبات مذهبي، شراب ارغواني را ميستايد
و فصلي از كتاب را به مي اختصاص ميدهد، چرا
كه: «فضيلت شراب بسيار است.» زيباترين افسانه
و اسطوره را درباره پديد آمدن شراب كه چگونه
و كجا آن را ساختهاند، ياد ميكند. از
انگور هرات سخن ميگويد كه به صد رنگ جلوه
دارد. اينجا سيماي بشاش يك طبيعيدان كه
عاشق آفتاب و گل و شراب و مظاهر زيباي زندگي
است نمايان ميگردد. اما بودا بهشت پدر را
رها كرد، از «نيروانا» و نيستي محض نهراسيد.
او به دنبال بهشت گمگشته، سودازده و آسيمهسر،
رفت. حال آنكه خيام بهشت را در همين جهان ميجست: أي
دل تو به اسرار معما نرسي در
نكته زيركان دانا نرسي اينجا
به مي لعل بهشتي مي ساز كانجا
كه بهشت است، رسي يا نرسي؟! او
فصلي را در نوروزنامه به زيبايي و جمال و روي
خوب اختصاص ميدهد، همان زيبايي كه در ترانههاي
او نيز چشمگير است. آنجا كه با تركيب چند
واژه، طبيعت را با زيباترين بيان برايمان
ترسيم ميكند: ابر
آمد و باز بر سر سبزه گريست بي
باده گلرنگ نميبايد زيست اين
سبزه كه امروز تماشاگه ماست تا
سبزه خاك ما تماشاگه كيست! اگر
بودا با آغوش باز به استقبال نيروانا و
نيستي ميرود، و رستگاري را در فنا شدن ميبيند
و از جهان ميگسلد، خيام نه تنها زندگي را
نفرين نميكند، بلكه آن حياتي را كه به قول «برگسون»
در صدها گلبرگ و شكوفه معطر، در تبسم طفل، در
رنگينكمان آسمان و در رمه سينه كوه تجلي ميكند،
عاشقانه مهر ميورزد و بهترين ستايشها را
از آن ميكند، اما افسوس كه مرگ و تباهي در
كمين است، و ويراني، باغ جهان را تهديد مينمايد،
از همين روست كه در نوروزنامه، مدام دم از
آباداني ميزند و پادشاه وقت را به دادگري و
آبادان ساختن ايران تشويق و ترغيب ميكند.
حتي از سلطان ميخواهد كه ساختمان رصدخانه
ناتمام را به پايان برد. اما
آيا خوشبيني خيام با تاسي تلخ در نياميخته
است؟ او ما را به مجلس شراب و طرب ميبرد،
ساقي برايمان از سبو، مي در ساغر مياندازد،
مجلس عشرت از گل و مل، فضا را عطرآگين و
سكرآور ميكند، ليكن وقتي شراب خيامي را
نوشيديم و مست شديم و به چشمان سياه ساقي
خيره گشتيم، ناگاه اشاره انگشت خيام به
تابوتي كه در كنار بزم پرده از رويش برداشته
شده، مستي از سر ما ميپراند. ميگويد خوش
باش، اما در همان لحظه با اشارت و كنايت،
گورستان، كفن، تابوت را در برابرمان مجسم ميسازد.
اين سخنان از دهانه تنگ كوزه شراب بيرون ميآيد: لب
بر لب كوزه بردم از غايت آز تا
زو طلبم واسطه عمر دراز لب
بر لب من نهاد و ميگفت به راز ميخور
كه بدين جهان نميآيي باز *** حتي
مرگ خود را شكوهمند وصف و وصيت ميكند: أي
همنفسان مر از مي وقت كنيد وين
چهره كهربا چو ياقوت كنيد چون
درگذرم به مي بشوييد مرا وز
چوب رَزَم تخته تابوت كنيد اين
رباعي كه حتماً در سنين كهولت سروده شده، و
به حق از بهترين رباعيات خيام است، نشان ميدهد
كه شاعر زيباپرست، با تمامي ترسي كه از مرگ
دارد، ميخواهد كه پيكرش را با شراب بشويند
و تابوتش را از چوب تاك بسازند و بر گورش گل
بيفشانند. اين نشان ميدهد كه حتي بعد از مرگ
نيز ميخواهد دوستدار زيبايي و شكوهمندي
باشد. آيا بدينسان فلسفه خيام، حكمت بودا
را محكوم و مردود نميشناسد؟ انديشه
خيام، مدام در حول و حوش نيستي دور ميزند،
گويي شبح مرگ، دايماً در محراب شعر او در
كمين است. «فروغي» كه در شعر و ادب و فلسفه،
به يقين در زمره چيرگان و خبرگان بهشمار
است، و شوپنهاور را همانقدر خوب ميشناخت
كه سعدي را در تدليل و تعليل اين مساله،
عقيده دارد كه عمر خيام حتماً عزيزاني را از
دست داده و نيمي از نوميدي و تلخي زبان او
زاييده مرگ او در ياد كسان از دست شده، بوده
است. به گمان ما اين پندار و حدس فروغي تا
حدي ميتواند راهنماي نگرش ما باشد. چرا كه
خيام عمري دراز كرده (به قول «بايرون»
خوشبخت كساني كه جوان ميميرند و مجبور
نيستند مرگ دوستي، عشق، زيبايي و عزيزان را
شاهد باشند. چنانكه خودش نيز جوان مرد) و
قريب يك قرن زيست، و در اين زمان دراز، مرگ
بسيار كسان را نظاره كرد. با اين همه ميدانيم
كسان بسيار بودهاند كه مرگ بسيار كسان
ديدهاند، و با اين همه در بند نوميدي
نيفتادهاند. پس آيا براي توجيه و تبيين
بدبيني و مرگانديشي او، نبايد به دنبال
كشف علل و دلايل قاطعتر و قانعكنندهتر
باشيم؟ سخن
از بودا و تصميم راسخ او مبني بر بازنگشتن به
خانه پدري. او هنگامي كه از جنگل به بنارس رفت
هنوز تنش آغشته به عطر گلهاي وحشي جنگل بود.
آنقدر آرام و سبكبار گام برميداشت كه
گويي به زمين زيرپايش نيز شفقت ميورزيد. او
به همان آرامش جاودانه كه آرزوي فيلسوفان
رواقي و اپيكوري است، رسيده بود. خوبتر
بگوييم: رستگار شده بود. بودا يك انديشهگر
بيخداست. او اعتقاد داشت كه نه در آسمان و
نه در زمين هيچكس فريادرس نيست. آدمي را فقط
خويشتن ميتواند رهايي بخشد، نه از بالا و
نه از پايين، كسي دستي نميگيرد. به عبارتي
ديگر: آسمان تهي است. اينجا دو انديشه بودا
و خيام از يك دوراهي به هم ميرسند. اما
تقاطع و توافق اين دو موقت و گذراست، زيرا بيدرنگ
از هم جدا شده، هر يك سر خويش ميگيرد و به
راه خود ميرود. خيام شايد به پيروي از ارسطو
و ابنسينا به مطالعه فلسفه مابعدالطبيعه
گرايش داشته ليكن در شعرش كه آفريده حساسترين
لحظههاي تفكر اوست به مابعدالطبيعه پشت ميكند: آنان
كه محيط فضل و آداب شدند در
جمع كمال شمع اصحاب شدند ره
زين شب تاريك نبردند برون گفتند
فسانهأي و در خواب شدند بنابراين
با دو سيماي متفاوت از خيام روبرو هستيم. آنجا
كه خيام با خطوط و اشكال هندسه اقليدسي و
چشمك ستارهها سروكار دارد، سيمايش سخت
خاضع، متين و عالمانه است. اما در عرصه شعر،
آنجا كه ميخواهد با يك تفكر عالي، مسايل و
معماهاي حيات بشري را در چهار مصراع، خلاصه و
فشرده كند، سيماي ديگري به خود ميگيرد.
فيلسوف نيشابور به نظامها و دستگاههاي
فلسفي ما انسانها، لبخند ميزند، تو گويي
تبسم او، يادآور لبخند بوداست. آنچه بافتهاند
و گفتهاند، از ديدگاه او افسانهأي بيش
نيست چرا كه عقل، آنجا كه ميخواهد از
حصارها و محدودههاي خود بيرون تازد و تاري
را كه به دورش تنيده شده بگلسد و به اسرار آن
سوي ماده و محسوس، دست يازد، از سر جهل و
قصور، به افسانهگويي و قصهپردازي توسل ميجويد.
به جاي آنكه بگويد نميدانم از سر غرور ميگويد
ميدانم. اما تمامي مذاهب و فلسفهها، كفر و
دين، شك و يقين، همه بيجواب ميمانند. خيام
سؤالات بزرگ طرح ميكند، ليكن پاسخي
ندارند، به قول حافظ: … كه كس
نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را. شگفتيآور
اينكه با شاعر و فيلسوفي روبرو هستيم كه
آفريدههاي فلسفي، مذهبي ما هرگز به حيرتش
نميآورد. گويي همه را قصه ميانگارد و چنين
ريشخند ميكند: قومي
متفكرند در مذهب و دين قومي
متحيرند در شك و يقين ناگاه
منادييي در آيد ز كمين كاي
بيخبران، ره نه آنست و نه اين اگر
عصر خيام را در پيش چشم مجسم كنيم كه علم كلام
در نظر متكلمين، بهترين خادم دين بود، و در
زير رواق هر مسجد، اشعري، معتزلي، شيعي،
سني، باطني، قرمطي و فرق ديگر، ساعاتي
طولاني به مجادلات لفظي و مناقشات كلامي ميگذراندند،
و هر كس به تهمت الحاد و ارتداد، متهم ميشد،
به خواري تفكير ميگرديد، و حتي غزالي، بزرگترين
عالم عصر ناگزير شد براي اجتناب از خطر
تكفير، بحث و جدل را به «طفلان عراق …»
واگذارد و بغداد را ترك گويد. ميبينيم كه
خيام هوشمندانه در چهار مصراع، چگونه همه را
پوزخند ميزند و در ميان قيل و قال حكما صداي
منادي مرگ را كه در كمين است به گوش ميرساند:
أي بيخبران، راه نه آنست و نه اين.
1
ـ نه بنارس زادگاه بوداست و نه فرانكفورت
مسقطالراس شوپنهاور. ليكن بعد از آن كه
اينان به بلوغ و شكوفايي انديشگي رسيدند،
نشو و نما و بيشترين روزهاي زندگيشان در
اين دو محل به ثمر رسيد و حلقات و مجالس
تدريس آنها نيز در همين دو شهر تشكيل ميشد.
|
||