|
|
||
|
شركت
خسرو انوشيروان در جلسات مناظره دانشمندان
دانشگاه جندي شاپور دكتر
بديعالله دبيرينژاد
استاديار دانشگاه اصفهان«جندي
شاپور» شهر دانش و دانشمندان جهان باستان
بود. در عصري كه «تقدير» بر «تدبير» حكومت ميكرد
و قانون شمشير معتبرترين قانون جهان بود، در
اين شهر ساساني، بزرگترين مدرسه طب و يكي از
معظمترين بيمارستانهاي دنياي كهن فعاليت
داشت و برگزيدهترين پزشكان و علما و حكماي
روزگار، از مليتهاي مختلف به تحقيق و تدريس
و مكاشفه و درمان اشتغال داشتند. در اين مركز
درخشان علمي، طب يوناني با طب هندي پيوند
يافت و تركيب آن با دانش پزشكي پارسي آميخت و
از اين ميان، قوانين و شيوههايي سربرداشت
كه در ازمنه قديم بيسابقه و تحولانگيز
بود. اما
« جندي شاپور» تنها كانون معتبر طب نبود.
فلسفه و حكمت و نجوم و رياضيات و ديگر علوم
رايج زمان در اين شهر، زمين حاصلخيزي براي
رويش و كمال يافت و قرنها درين زمين بارور و
ثمرخيز، درخت دانش بار داد و بشريت از اين
درخت ميوه چيد. نام
« جندي شاپور» معرب «گندي شاهپور» است كه
جغرافيدانان اسلامي آن را به وفور نعمت و
خصب نخل و زرع و داشتن رودهاي بسيار ستودهاند.
اما در عصر ساساني «جندي شاپور» را «وهاند
يوشا يوهر» ميگفتند كه به معني «به
ازانطاكيه» و يا به عبارت ديگر «شاپور. بهتر
ازانطاكيه» است و در مجمل التواريخ و القصص
در اين باره آمده است كه : « از جمله بناهاي
شاپور يكي (از انديوشاپور) يا جندي شاپور است
در خوزستان. انديو به زبان پهلوي ساساني نام
انطاكيه ميباشد، بنابراين (به ازانديو) به
معني بهتر از نام اين شهر در كتاب ياد شده به
كرات « گندي شاپور » ذكر شده است و اين نوع
تسميه در دوره ساساني كاملا معمول بوده و از
جمله شهرهايي كه به اين نحو نامگذاري شده،
شهر « درگان» يا « درغان»در نزديكي بهبهان
كنوني است كه اسم بسيار قديمي آن (به ازآمد
كواذ) يعني (« كواذ» يا « قباد» بهتر از « آمد»)
بوده است. اين شهر را قباد، پسر فيروز و پدر
خسروانوشيروان بنا كرده است و نيز شهر (بهازانديو
خسرو) را بايد ياد كرد كه خسروانوشيروان آن
را به تقليد از بناي شهر انطاكيه ساخت و براي
نخستين بار اسيران انطاكيه را در آن جاي داد. محل
« گندي شاپور» در خوزستان واقع در شرق شوش و
جنوب شرقي دزفول و شمال غربي شوشتر جاي دهكده
شاهآباد كنوني بوده است. باني آن بر حسب
روايت شاهنامه اردشير بابكان است كه آن را
براي فرزندش شاپور بنا نهاد، ولي بنا به
روايتي ديگر شاپور اول شخصا به كار بناي اين
شهر همت گماشت و از همان زمان گندي شاپور
مركزيت علمي و تحقيقي يافت و به نقل بعضي از
مورخان، شاپور فرمان داد مقدار زيادي از كتب
مختلف يواني در رشتههاي گوناگون به پهلوي
ترجمه شود تا به غناي كتابخانه و گنجينه
فرهنگي گندي شاپور بيافزايد. پيدايش
جندي شاپور
راجع
به گندي شاپور و چگونگي تاسيس مدرسه طب و
بيمارستان مشهور آن كه به ويژه بخش جراحي آن
از آوازه كمنظيري برخوردار بود، توصيف
داستان گونهاي در اخبارالحكما است. در كتاب
« قفطي» نوشته شده است: « اهل جندي شاپور از
پزشكانند و در ميان آنان در اين فن مردمان
حاذقي وجود دارد. اين فن از عهد ساسانيان در
اين شهر در حد كمال خود متداول بوده و به همين
سبب است كه آنان به دين مرتبه از علم رسيدهاند.
سبب بناي اين شهر آن است كه، شاپور پسر
اردشير بابكان پس از غلبه بر سوريه و فتح
انطاكيه گويا به دختر امپراتور « روم» يعني
قيصر علاقهمند شد و از او خواست كه دخترش را
به عقد وي درآورد. قيصر
خواستهي شاپور را صميمانه پذيرفت و دختر
خود را نزد او فرستاد. ميگويند شاپور براي
دختر قيصر شهري بر هيات قسطنطنيه ساخت كه
همان شهر « جندي شاپور» است. و در تكميل اين
نظر ميافزايد: «كه اين شهر اصلا قريهاي
بود متعلق به مردي معروف به نام «جندا» و
شاپور چون اين موضع را براي بناي شهر اختيار
كرد، فرمان داد كه مالي عظيم به صاحب آن
بپردازند، ليكن « جندا » به اين كار رضا نداد
و تصميم گرفت به شخصه آن شهر را بنا نمايد،
شاپور تصميم « جندا » را تاييد كرد، مشروط بر
آن كه با او در بناي اين شهر و اين مركز بزرگ
علمي شركت داشته باشد. و روي اين اصل معتقدند
كه اين شهر را « جندا » و « شاپور» بنا كردهاند
و نام « جندي شاپور» از اين رهگذر است. هنگامي
كه عروس دربار ساساني به شهر نوبنياد وارد
شد، گروهي از افراد صنفهاي مختلف از جمله
پزشكان حاذق به آنجا رفتند و آن گاه تعليم و
پرورش نوآموزان شهر را تقبل كردند و به تدريج
كارشان بدين منوال رونق گرفت و شماره آنان رو
به فزوني گذاشت». از
مطالبي كه در كتاب « الفهرست» ابن الديم 150
سال بعد از عصر طلايي نوشته شده و در جاي خود
كتابي متقن و محكم است و « القفطي» نيز به
اهميت آن پي برده، چنين برميآيد كه روميان
در بناي اين شهر تاريخي و باستاني بينقش
نبودهاند. در عهد شاپور ذوالاكتاف يا شاپور
دوم « گندي شاپور» ظاهرا دچار حمله و غارت
مهاجمان شد كه وقفهاي كوتاه در رونق
روزافزون آن پديد آورد، ولي بار ديگر به همت
شاپور دوم مرمت و آباد شد و گزينش اين شهر به
عنوان پايتخت ساساني اعتلا و رونق درخشاني
به آن بخشيد. كتاب
القصص و مجمل التواريخ در اين باره تصريح
كرده است كه در مدت سي سال كار ذوالاكتاف
چيزي جز تعمير و مرمت اين شهر نبود. و يكي از
مورخان كه گويا، «حمزه اصفهاني» است مينويسد:
«ديوار جندي شاپور نيمي از گل و نيمي از خشت
پخته بنا شده بود. هر بار كه اين بناي باستاني
مورد هجوم و حملات روميان قرار ميگرفت و
ويران ميگشت، شاپور دوم دستور ميداد كه
دوباره تجديد بنا شود». گنجينهي
فرهنگي ملل «
تئودوزيوس » طبيب نصراني كه پزشكي نامدار
بود براي معالجه شاهنشاه به دربار ساساني
فراخوانده شد و در گندي شاپور مستقر گشت و به
زودي طبابت وي شهره آفاق شد. او
به تعليم و تربيت شاگردان اين مركز علمي همت
گماشت و كتابهايي در طب فراهم آورد كه ميتوان
از جمله آنها كتاب « كفاش تئودوزيوس» را نام
برد كه بعدها از پهلوي به عربي ترجمه گرديد.
اين طبيب عيسوي به قدري مورد احترام و اكرام
شاپور بود كه دستور داد به منظور انجام فرايض
ديني او و دستيارانش كليسايي در شهر بسازند و
حتي به درخواست اين طبيب بود كه بسياري از
اسراي رومي را به اجبار در اين شهر علمي جاي
داد، ولي گروهي نيز به ميل و خواسته خود از
جندي شاپور رفتند. تجمع
علما دانشمندان ايراني و غيرايراني در جندي
شاپور اين امكان را به وجود آورد تا آثار
گرانقدري از گنجينه فرهنگي ملل گونهگون
به زبان پارسي برگردد. ترجمه اين آثار كمتر
در فلسفه و رياضيات و بيشتر در طب بود. و اين
بيشتر به خاطر ضرورت و نيازي بود كه مراكز
پژوهشي بزگري چون بيمارستان و مدرسه طب «
جندي شاپور» ميطلبيدند. در مدرسه طب از
تجارب ملل مختلف از جمله هندوان، يونانيان،
اسكندراييان و علماي سرياني زبان بهره بسيار
گرفته ميشد و از اين روست كه « القفطي» طب
ايران را در عصر طلايي جندي شاپور كاملترين
طب ميشناسد و مينويسد كه: طب ايران بهتر و
بيشتر از طب ديگر ممالك پيشرفت و ترقي حاصل
كرده است. مورخ مزبور ميافزايد: « اطباي
جندي شاپور دستورها و قوانيني براي اين شغل
مقدس (طبابت) وضع كردند و كتابهاي سودمندي
در اين زمينه نوشتند». اوج
اعتلا «
جندي شاپور» در عهد خسرو انوشيروان اعتبار و
شهرت اوجگيري يافت. شوق و علاقه نوشيروان
در جلب و حمايت دانشمندان و گسترش نفوذ علمي
و توسعه مراكز تحقيقي و طبي جندي شاپور،
انگيزه اساسي اين اوج و اعتلا بود. به
تشويق شهريار بزرگ ساساني جلسات بحث و
مناظره و مشاوره با شركت محققين و دانشمندان
و حكماي نامي در جندي شاپور برگزار ميشد. در
اين جلسات پرسشها و پاسخهاي جالب و نغزي
رد و بدل ميشد كه باري از غنيترين دانشهاي
عصر را همراه داشت. « خسرو» خود اغلب در اين
گونه جلسات عالمانه كه گاه مفتاح مسايل علمي
و معرفتي در سطوحي والا بود شركت ميجست و
شايد تاثير همن گفتوشنودها و پژوهش و كاوشهاي
عميق بود كه علاقه وافري در شهريار ساساني
نسبت به آموزش فلسفه و حكمت پديد آورد.
استادان خسرو انوشيروان در زمينه حكمت يونان
كهن بزرگان شهيري چون « پولوس پرسا» و «
اورانيوس» يواني بودند. چهرههاي سرشناس
ديگري چون «الونطايي» و « درستاباز» به
منزله پشتوانه اعتبار جندي شاپور بودند كه
شخص اخير در ضمن رياست بهداري بزرگ شهر را به
عهده داشت. آوازه
جندي شاپور به عنوان يك كانون علمي بزرگ در
كنار شهرت دانش دوستي نوشيروان باعث آمد تا
هفت تن از معاريف و دانشمندان رومي به صورت
پناهنده به ايران روي آوردند و خسرو با آغوش
گشاده آنان را پذيرفت. اين عالمان پناهنده را
تقدير شگرفي بود. «
ژوستينين» يا « ژوستي نيانوس» به سال 529
ميلادي فرمان داد كه دبستانهاي فلسفي
آتينه يا آتن، اسكندريه ورها بسته شود. هفت
دانشمند مزبور به علت محدوديت حقوق علمي و
فلسفي و مذهبي ناگزير شدند كه از قلمرو
امپراطوري ژوستينين خارج شوند. بديهي
است كه شهريار ساساني با خلوص و رضايت بسيار
پذيره آنان بود. نام حكماي مزبور در تواريخ
چنين آمده است: دمسقيوس- سنبليقوس- پولاميوس-
پرسگيانوس- هومياس- ديوجانوس. آنان چند گاهي
در ايران اقامت گزيدند و از گرمترين
پذيراييها برخوردار شدند و خسرو انوشيروان
به هنگام عقد صلح با « ژوستي نيانوس» آنان را
به وطنشان بازگرداند. انوشيروان با اين هفت
تن به ويژه با پرسگيانوس مباحثاتي داشت و
پرسشها و مسايلي را با او در ميان ميگذاشت.
پرسگيانوس كتابي در پاسخ اين پرسشها و
بررسي مسايل طرح شده ترتيب داد كه ترجمهي
ناقص از آن به لاتين در دست است. اين كتاب
موضوعاتي را در زمينه حكمت طبيعي، نجوم و
تاريخ دربر ميگيرد. در عصر ساساني علوم
گوناگون كه رواج و توسعه فراوان داشت، به
كوشش دانشمندان زبان پهلوي ابعاد و ظرفيتي
گستردهتر يافت و در برابر اصلاحات حكمت و
فلسفه يوناني معادلهاي مناسبي پيدا كرد. كتاب
« گمانيك ويچارد» با مجموعه ثروتمندي از
اصطلاحات علمي، بهترين گواه تحولي است كه
زبان پهلوي ساساني يافته بود. اين كتاب اينك
موجود است و براي تحقيق يك سند ارزنده تاريخي
است. در
ميان شاهنشاهان ساساني خسرو انوشيروان بيش
از همه به ادبيات و فلسفه و علوم توجه داشت.
او دانشگاه جندي شاپور را توسعه بخشيد و علوم
و معارف زمان را در گستره امپراتوري وسيع
ساساني، هرچه بيشتر امكان نفوذ و بالندگي
داد. او برزويه طبيب و حكيم را به هندوستان
اعزام داشت. هند آن روز، تمدن شگفتيآور و
بزرگي بود كه از فرهنگي متنوع، ريشهدار بر
ميگرفت. برزويه
حكيم فرزند « دادويه» در راس هياتي از
دانشمندان ايراني به هندوستان رفت. او كتب
مختلفي در طب و اخلاق و از جمله كليله و دمنه
يا دمنك و كرتك « پنج تنترا» را با خود به
ايران آورد. مولف اين كتاب به گفته بسياري از
محققين شخصي به نام « ويشنورشارمان». اين اثر
مربوط به دوره گوپتاس، يعني دورهاي است كه
در آن سنن برهمني نيروي تازهاي گرفته بود و
زبان سانسكريت زبان درباريان و نجيبزادگان
به شمار ميرفت. پس از بازگشت برزويه حكيم به
ايران، دانشمندان به تشويق خسروانوشيروان
به ترجمه كتابهاي مزبور به زبان پهلوي همت
گماشتند و آنها را براي استفاده و تمتع
معنوي شيفتگان اين آثار علمي و ادبي و طبي
منتشر ساختند. در اين عصر كتب مختلفي از
يوناني به پهلوي ساساني توسط مسيحيان سرياني
نيز انتشار يافت. منجمله مختصري از منطق
ارسطو را شخصي به نام « پولوس پرسا» به پهلوي
برگرداند. شهرت
پادشاهان ساساني به حمايت اصحاب فضل باعث شد
كه در قرن پنجم ميلادي عدهاي از دانشمندان
مسيحي نسطوري كه شوراي مذهبي افيسوس (واقع در
ساحل آسياسي صغير) آنها را به واسطه وفق
دادن دين مسيح با فلسفه يونان محكوم كرده و
از قسطنطنيه رانده بود، به ايران پناه
آوردند. بدين مردان دانش اجازه داده شد كه در
« نصيبين» مدرسه داير كنند يا در گندي شاپور
به تدريس بپردازند. دانشگاه
گندي شاپور چند قرن دوام داشت و چندين سال
بعد از اسلام نيز از بزرگترين مراكز علمي و
فرهنگي جهان و تا اواخر قرن سوم هجري همچنان
درخشندگي و تابندگياش مصون بود. در اواخر
قرن سوم هجري، هارونالرشيد با كمك يكي از
اطباي حاذق و داروساز ماهر، بيمارستاني در
بغداد بنا نهاد و به تدريج ارزش دانشگاه گندي
شاپور رو به كاهش گذاشت و به ويژه با انتقال
بسياري از دانشمندان و بزرگان و اطباي اين
دانشگاه به دانشگاه جديدالتاسيس بغداد،
نزولي در قدرت معنوي و درخشندگي اين مركز
علمي و مهد تمدن باستاني ايران پديدار گشت.
تا جايي كه اساس اين دانشگاه با تاسيس
دارالحكمهاي در بغداد به دستور مامون
فرزند هارون به هم خورد و در اواخر قرن سوم
هجري به كلي اين مركز علمي و طبي و فلسفي
فراموش گرديد.
|
||