|
|
||
|
|
ايـران
ويج
دكتر
عبدالحسين زرينكوب كهنهترين
نشانهاي كه از ردپاي ايرانيان باستاني در
نواحي فلات ايران ـ يا چنان كه خردهبينان
ميگويند: نجد ايران ـ براي تاريخ باقي
مانده است دورنماي يك «بهشت گمشده» آريايي
است كه ايرانيهاي نواحي شرق فلات، به هنگام
ترك سرزمين مشترك خويش آن را در پس پشت
نهادند و بعدها گهگاه با شوق و حسرت از آن
ياد ميكردند: آيرانه وئجه، ايرانويج.
بدون شك ايرانيان باستاني غرب ايران، طوايف
ماد و پارس، هم قرنها قبل از آن كه در
مجاورت آشور و ايلام، به صحنهي تاريخ قدم
بگذارند، ميبايست مثل اقوام اوستايي شرق
ايـران، افقهاي ناپيداي آن را پشت
سرگذاشته باشند. اين بهشت طلايي چنان كه از
ونديداد اوستا برميآيد، در كنار رود
نيك دائيتي صحنهي فرمانروايي پدرانهي
جمشيد (= يمه خشئته) پادشاه افسانهها بود. در
دنياي رويايي اين «دارندهي رمهي خوب»
انسانها با خدايان انجمن ميكردند و با
رمههاشان عمر را در شادي و خرسندي و
فراواني به سر ميبردند. چند بار نسل انسانها
فزوني يافت و «دارندهي رمهي خوب» زمين را
به خاطر انسانها فراختر كرد. سرانجام
توفاني از سرما كه همه چيز را تهديد ميكرد و
در سنتها و اساطير غالبا معرف حضور ديو به
نظر ميآيد، از راه در رسيد. دارندهي
رمهي خوب، براي آن كه نسل اين آرياها از بين
نرود به اشارات اوهرمزد (=اهورامزدا) بنايي
ساخت (= ور، ورجمكرت) و كوشيد تا از انسانها
و ديگر موجودات هر چه را ممكن هست در پناه آن
از گزند اهريمني حفظ كند. با اين همه چنان كه
از يك روايت ديگر برميآيد روزگاري پس از
آن، دارندهي رمهي خوب نيز خود در دام ديو
افتاد و فرهي ايزدي (= تاييد الهي) را كه
پشتيبان او بود از دست بداد. انسانها هم كه
روزي به سعي او از گزند ديو سرما جسته بودند،
ناچار شدند بهشت اهريمنزدهي خويش را ترك
گويند و در جستوجوي زمينهاي بهتر و
چراگاههاي فراختر، كناره رود نيك دائيتي و
سرزمين آيرانهوئجه را در پس پشت بگذارند.
درست است كه آن چه در گزارش ونديداد در باب
اين سرزمين فرخنده اما از ياد رفته آمده است،
گهگاه تصور يك محيط افسانهاي يا يك دوران
زندگي بدوي را به ذهن مورخ ميآورد؛ ليكن به
هر حال نام و وصف اين بهشت جمشيدي نشان ميدهد
كه اين دنياي فراموش شده ميبايست وراي رمز
و داستان، نشانهاي هم از تجربهي واقعيت
همراه داشته باشد و ايرانيان قبل از ورود به
اين فلات ـ كه قرنها قبل از آنها به وسيله
بوميهاي غير آريايي مسكون بوده است ـ ميبايست
سير خود را از سرزمين ديگري آغاز كرده باشند.
اين نخستين مهد ايرانيان، بعدها كه مهاجرت
دسته جمعي آنها آغاز شد و تا قرنهاي بعد
كه مهاجران با بوميهاي فلات و وحشيهاي سر
راه درگيري داشتهاند، مخصوصا از آن جهت
براي آنها عزيز و خاطرهانگيز تلقي ميشد
كه شايد در آن جامعهي از ياد رفته، عناصر
ايراني فقط با خويشان خود ميزيستهاند و
درفضاي «ويژه» خويش از گيرودار اقوام
غيرآريايي آسوده بودهاند. در فراخناي اين
فضاي ويژه، با رمههاي خويش پيوسته در رفت و
آمد و كوچ حركت بودهاند، و تمام گذشتههاي
خود را تا به ياد داشتهاند ـ از پيدايش
نخستين انسان تا ظهور پيغمبر خويش ـ همه
چيز را بدين سرزمين آرياها ـسرزمين نياگان
آريايي خويش ـ مربوط مييافتهاند. البته
نام آيريا (= نجيب) هم كه اين طوايف ايراني و
همچنين هنديهاي عصر «ودا» ـ و نيز بعضي همنژادان
آنها از جمله ميتانيها برخود مينهادهاند
(= آريان) حاكي از نوعي غرور برتري جويانه بود
كه آنها را به علت قوت جسماني و زيبايي ظاهري
در مقابل همسايگان بومي و عناصر بيگانه به
برتريجويي و ]شايد[
خودبيني سوق ميداد. ظاهرا به همين سبب بود
كه هم ايرانيان شرقي عنوان ايراني و آريايي
را براي خود مزيتي ميشناختند و هم ايرانيان
غربي ـ ماد و پارس ـ به اين نژاد آريايي خويش
مينازيدند. اينكه سرزمين تازه، از حد جيحون
و هندوكش تا كرانه زاب و دامنه زاگرس و از
كناره سند و خليجفارس تا حد درياي خزر
بعدها در نزد قوم، ايرانشهر (= ايرانه خشثرم؟)
خوانده شد، نيز حاكي از خودآگاهي اين آرياييها
بود به اصل مشترك،و خويشناونديشان با
يكديگر، اين پيوند خويشاوندي و اصل مشترك،
مهاجران «آيرانهوئجه» را در عين حال با
هنديهاي عهد «ودا» ـكه در اوايل هزارهي
دوم قبل از ميلاد از جانب سند يا هندوكش به
هند رفته بودند و همچنين با ميتانيها و
شايد با كاسيها نيز كه مقارن همان ايام به
نواحي شرقي آسياي صغير و حدود شمال بينالنهرين
وارد شده بودند ـ مربوط ميكرد چنان كه با
سكاها يا بعضي طوايف آنها نيز ارتباط
خويشاوندي داشتند... نقل
از كتاب : تـاريخ مـردم ايـران قبل از اسلام ـ
دكتر
عبدالحسين زرينكوب ـ انتشارات اميركبير ـ
تهـران 1364
|
|