|
|
خيال كنسطيطوسيون (مشروطيت) داشتمفريدون آدميتميرزا يعقوبخان، مترجم سفارت روس بود. پس از آنكه دولت او را تبعيد نمود (1278ق/ ) ديگر رنگ ايران را نديد. دورهي آخر زندگيش را در اسلامبول گذراند تا مرد (1298 ق/ ). در آنجا رسالهاي در نقشه اصلاحات ايران به عنوان «عريضه» به ناصرالدين شاه نوشته ... است. در آن رساله چند جا از اميركبير ياد كرده است. و يادداشتي هم از گفتوگوي خودش با امير آورده، آنگاه كه آن وزير معزول گشته، ولي هنوز روانه تبعيدگاه كاشان نگرديده بود. مطلب شايان توجه روايت اوست از سخن امير مبني بر اينكه: «خيال كنسطيطوسيون» داشت ـ و گرچه مجالش ندادند و روسها مانع بودند، او همچنان در پي فرصت ميگشت كه بدين كار برآيد. دليلي نداريم كه در اعتبار روايت ميرزا يعقوبخان، اساسا ترديد نماييم. ساير روايتهايي كه در آن رساله آورده ماخذ صحيح تاريخي دارند. و نيز آنچه از زبان امير راجعبه دستخطهاي ناصرالدين شاه بازگو كرده، با متن همان اسناد كه امروزه به دست ما رسيده، بيكم و كاست است ميآيد. از اينرو شبهه داشتن در درستي نقل قول او معقول نيست. اما توضيحي در معني گفته امير لازم ميآيد: با توجه به شرايط تاريخي زمان، منظور ميرزاتقيخان از لغت «كنسطيطوسيون» نوعي «دولت منتظم» بوده است. يعني محدوديت ارادهي فردي ـ و ادارهي مملكت را برپايه قواعد و اصول استوار ساختن و حقوق و جان و مال افراد را از اعمال خودسرانه مصون داشتن. به تعبيري ديگر نفي سنت مالكالرقابي، و اينكه هرگاه يكي از اركان دولت مورد اتهامي قرار گيرد، بدون رسيدگي حكمي صادر نگردد. چنين اصلاحي را قبلا رشيد پاشا صدراعظم همزمان امير، در نظام سياست عثماني كرده بود و با اعلام «خط شريف گلخانه» (1255 ق/ ) پايه دولت منتظم عثماني را ريخت. اتفاقا رشيد پاشا به پالمرستون گفت: يكي از انگيزههايش در گنجانيدن قانون امنيت جاني در فرمان گلخانه همين بود كه پس از آن، جان وزيران بازيچهي هوي و هوس سلطان عثماني قرار نگيرد. و چون وزيري معزول گشت، سلطان نتواند او را خودسرانه به دست دژخيم بسپرد.1 اين قرينه زهربار تاريخ است كه ميرزا تقيخان هم قضيه «كنسطيطوسيون» را در ارتباط با حق زندگي افراد مطرح ساخت ـ زيرا در آن نظام سياسي، وزير معزولي مثل خودش، ديگر حق هستي نداشت. گفت: سرانجام شاه «مرا قربان خواهند كرد». در ضمن بايد يادآور شويم گذشته از اينكه امير از فرمان گلخانه آگاهي داشت، همواره از اروپاييان درباره «سيستم حكومت» غربي ميپرسيد و با آنها گفتوگو مينمود. در يكي از نامههاي رسمي خود نيز به اين مطلب اشاره نموده كه: جميع مردم انگليس به موجب «قوانين ولايتي در محافظه، همه مساوي ميباشند، آنها املاكشان و اديانشان در كمال رفاهيت ميباشد». همچنين به گفته منشي سفارت انگليس: امير در پي «قانون و عدالت» بود.2 نتيجه اينكه اصل روايت ميرزا يعقوبخان معتبر است. در ضمن، اين نكته هم آمده كه، روس «مانع» آن نقشه امير بود، اما انگليس در باطن وعدهي «همراهي» داده بود. مخالفت و ممانعت روس طبيعي است. ولي در گزارشهاي رسمي وزير مختار انگليس، چيزي از اين مقوله نيافتيم كه ميرزاتقيخان انديشهي خود را با او به ميان گذارده باشد.اگر امير در چنان مسالهي مهمي با وزير مختار انگليس صحبت داشته باشد، خيلي بعيد و در استثنايي است كه آن ايلچي، دولت خود را آگاه ننموده باشد. البته يكجا وزير مختار انگليس به امير مينويسد: «دوستدار خود ميداند كه منظور باطني آن جناب است كه قواعد نيك مردم ايران را ترقي دهند، و قواعد ظلم و تعدي و اجحاف را از ميان آنها و حكام برطرف سازند.»3 ولي اين غير از وضع «كنسطيطوسيون» ميباشد. به هر صورت، رد خصوص آن نكته خاص يعني عنوان كردن مطلب با انگليس، مدرك ديگري به دست ما نرسيده است. با همه آن توضيحات كه در واقع نكتهاي را مبهم نگذاريم، يكي از استادان تاريخ عقايد سياسي تفسير يا سوء تفسيري از روايت ميرزا يعقوب خان نموده است. بدينمعني كه «كنسطيطوسيون»را با مفهوم دموكراسي و حقوق آزادي خلط كرده، و برپايهي همين خلط معني آن را مغاير سياست ميرزا تقيخان شناخته است. اين خلط ذهني ناشي از اشتباه در مفهوم عيني و ساده «كنسطيطوسيون» است كه تنها دلالت دارد بر حكومت با اصول در تقابل بيقاعدگي و خودكامگي و سياست با اصول ميتواند انواع مختلف داشته باشد كه يكي ازي آنها نظام دموكراسي است. در زمان اميركبير، اساسا مساله دموكراسي و حقوق آزادي مطرح نبود. امير به روايت ميرزا يعقوب خان، بر آن بود كه اگر بتواند قواعدي بنهد كه خودسري و خودكامگي پادشاه و حكام را سد كند، و پايهي نظام تازهاي را بنيان گذارد.. باري، آنچه ميرزا يعقوب خان راجع به اميركبير در رسالهاش آورده از اين قرار است: «ايران به فاصله پنجاه سال، سه دفععه از روش ترقي بازماند: دفعهي اول از وفات مرحوم نايبالسلطنه، دفعه دوم از قضيه مرحوم قائممقام، دفعهي سوم از قضيه مرحوم ميرزا تقيخان.» «مرحوم ميرزا تقيخان خواست وساطت4 و رشوهخواري را موقوف نمايد ـ نديدي چهطور دست به هم داده به حمام كاشانش فرستادند.»5 «ميرزا تقيخان را همه وقت محرم و هواخواهش بودم، خاصه در روزهاي پريشاني و اضطرارش. دستخطهاي همايون كه غالبا اعتمادانگيز بود، به ما نشان داد.6 بعد از زيارت گفتم كه: اگر ده يك اينها صدق باشد جاي اين همه انديشه نيست كه شما داريد. گفت: راست ميگويي، اما حرف در اين است كه بندگان شاهنشاهي با يك وجود تنها، در مقابل اين همه رخنه دردمندان7 سپر خواهند انداخت ـ و لابدا به جهت آسودگي خودشان، مرا قربان خواهند كرد. گفتم: چرا چارهي تنهايي شاهنشاه را، پيش از وقت نديدي؟ گفت: مجالم ندادند. والا خيال كنسطيطوسيون داشتم. مانع بزرگم روسهاي تو8 بودند، انگليس كمال همراهي را در باطن وعده ميداد. منتظر موقع بودم». «سلاطين ايران عيب وزيركشي را پسنديدند، تا قيامت بدنامي آن را ميكشند». (نقل از: مقالات تاريخي ـ فريدون آدميت ـ نشر دماوند ( چاپ دوم ـ تهران، زمستان 1362)
پينوشتها: 1ـ اميركبير و ايران، ص 205 2ـ همان كتاب، ص 205 و 207 و 350 3ـ همان كتاب، ص 310 4ـ منظور نويسنده «واسطه تراشيدن» يا به اصطلاح امروزي «توصيه بازي» و كار را به دلالي اين و آن گذراندن است. 5ـ اينجا خطابش به «يكي از دوستان شفيق» است كه گفتوگوي با او را نقل كرده. 6ـ روايت ميرزا يعقوب صحيح و دقيق است. براي متن دستخطهاي اطمينانبخش شاه پس از عزل او از وزارت، نگاه كنيد به: اميركبير و ايران چاپ سوم، ص 685-682 . يك جا شاه مينويسد: «به خدا قسم هرچه مينويسم حقيقت است و فوقالعاده شما را دوست دارم. خدا مرا بكشد اگر بخواهم تا زندهام از شما دست بردارم. يا اينكه بخواهم به قدر سرسوزني از عزت شما كم كنم...» 7ـ منظورش ناراضيان و نزديكان شاه هستند كه از دشمنان امير بودند. 8ـ ميرزا يعقوب در اين زمان مترجم و از اعضاي سفارت روس در تهران بود. «روسهاي تو» اشارهاي به همان معني است. |