| PDF نسخه |
|
|
|
خاندان ساسان در تبعيددكتر تورج دريايي (دانشگاه ايالتي كاليفرنيا ـ فولرتن) به طور معمول، تاريخ پس از اسلام ايران با مرگ يزدگرد سوم، آخرين شاه ساساني كه در استخر تاجگذاري كرد و در شرق ايران كشته شد، پايان مييابد. پس از آن تاريخ ايران درباره سلطه اعراب و تسخير فلات ايران توسط آنها ميباشد. با نگاه به متون تاريخي به اين مهم پي ميبريم كه نه تنها جنگهاي قادسيه در سال 637 ـ 636 ميلادي ] 16ـ 15 خورشيدي[ و نهاوند در 642 ]21خورشيدي[ كه باعث كشته شدن هزاران ايراني شد، بلكه در حين تسخير شهرهاي ايرانشهر، هزاران ايراني ديگر در مقابل اعراب از ميان رفتند. اين ايستادگي ايرانيان در كتابهايي درباره فتوح اعراب به خوبي به چشم ميخورد و ميبينيم كه بسياري، تا آخرين نفس در مقابل مهاجمان ايستادگي كردند. در اثبات اين مسئله ميتوان استان فارس و به ويژه شهر استخر را مد نظر قرار داد. با نگاه به فارسنامه ابن بلخي در مييابيم كه هر گاه يكي از خلفاي راشدين فوت ميشد، مردم شهرهاي متعدد به پا ميخواستند. دربارهي شهر استخر گفته شده كه در سال 24 هجري (642 ميلادي)، زماني كه هنوز يزدگرد زنده بود و عمربنالخطاب وفات يافت، مردم استخر به پا خواستند و دوباره در سال 26 اعراب عليه مردم استخر جنگ كردند و دوباره در سال 28 و پس از صلح، دوباره مردم استخر شوريدند و شهردار عرب آن را نيز كشتند. [1] به خاطر اين گستاخي مردم استخر گفته شده كه عبدالله بن عامر در سال 30 هجري (650 ميلادي) سوگند خورد: كي چندان بكشد از مردم استخركي خون براند. باستخر آمد و بجنگ بستد پس حصار در آن و خون همگان مباح گردانيد و چندانك ميكشتند، خون نميرفت تا آب گرم بر خون ميريختند. تعداد كشته شدگان در شهر استخر طبق گفته ابن بلخي بسيار بوده، چنان كه فقط از بزرگان (در متن «نامبردار») چهل هزار تن كشته شده بود و فتح آن در سال 32 هجري (652 ميلادي) انجام شد.[2] بلاذري به صورت دقيقتر اين «نامبردار(ان)» را به صورت «آزادگان و بزرگان اسواران كه بدان جاي پناه آورده بودند توصيف ميكند و همان عدد چهل هزار كشته را ميدهد.[3] اما دوباره مردم استخر شوريدند و به گفتهي ابن بلخي عبدالله بنعباس كه توسط خليفه به فارس فرستاده شده بود «خلايقي بياندازه بكشت.»[4] بلاذري ميگويد كه ابن عامر پس از طغيان مردم استخر به جنگ آنها رفت و «قريب به صد هزار تن از ايشان را بكشت.»[5] بايد در نظر داشته باشيم كه تاريخدانان مسلمان يكي دو قرن پس از وقوع چنين جرياناتي كتب خود را نوشتهاند و هر كس با تاريخ سر و كار دارد عددي را كه درباره لشكرها و كشته شدگان در متون تاريخي ]است[ با شك و ترديد مينگرد. اعداد چهل هزار يا صد هزار در اين متون حاكي از آن هستند كه تعداد بيشماري از ايرانيان در مقابل اعراب جان خود را از دست دادند و اين اعداد قسمتي از رجزخوانيهاي اعراب درباره فتوحاتشان ميباشد. اين جاست كه تحليلهاي احساسي از قبيل اين كه دولت ساساني با يوغ و ستم به مردم و فشار مغان باعث فروپاشي و باز شدن درهاي شهرها به روي اعراب شد را پوچ و بيمعني ميكند. هنوز درباره ارتش اعراب به زبان فارسي تحقيق جامعي انجام نشده و در كتب تاريخيمان مهاجمين عرب، گروهي بدوي كه پابرهنه بر شترها به ايران حمله كردهاند، شناسايي شدهاند. ولي در غرب چند كار مهم درباره تكنولوژي و تاكتيكهاي اعراب نشان داده كه چگونه توانستند ارتشهاي ساساني و روم شرقي را شكست دهند. در زماني كه گروهي در مقابل اعراب در نواحي مختلف ايستادگي ميكردند و كمكم معلوم ميشد كه در آن زمان نميتوان با مهاجمين جنگيد، مداركي وجود دارد كه نشان ميدهد كه خاندان ساسان همراه با گروه كثيري از ايرانيان به چين رفتند و با كمك فغفور چين سعي در باز پسگيري ايرانشهر از اعراب نمودند. چون تاكنون به زبان فارسي مطالعه موثقي در اين باره انجام نگرفته قصد دارم كه در اين مقاله با اتكا به منابع چيني و پهلوي، اين آخرين ايستادگي ايرانيان را مدنظر قرار دهيم. يزدگرد سوم در سال 651 ميلادي ]30 خورشيدي[ در شرق ايران كشته شد و كشته شدن او به صورت داستاني بازگو شده كه توسط آسياباني به قتل رسيد. اما به نظر ميرسد كه روايت ثعالبي در اين كه سواران ماهويه، به دستور او اين شاه را يافتند و يزدگرد را همان جا با طناب خفه كردند، موثقتر مينمايد.[6] اما قبل از اين فاجعه براي ايرانيان، اين شاه سعي بسيار كرد تا با كمك فغفور چين و قواي تازه، ايران را آزاد سازد. از اين زمان است كه منابع چيني، به خصوص تاريخهاي «تانگ» به ما در اين باره كمك ميكنند. دو كتاب تاريخي مهم وجود دارد كه يكي تاريخ جديد تانگ و ديگري تاريخ قديم تانگ نام دارند و با اين كه در مقاديري از اطلاعات با هم ديگر فرق دارند، روايت باز پسگيري ايرانشهر، در آن وجود دارد. اين متون را «شاوانز» نزديك به يك قرن پيش به فرانسه ترجمه كرد ولي مدارك جديدتري توسط تاريخدانان چيني ارائه شده كه به اطلاعات ما ميافزايد. در اين ميان چين شناس ايتاليايي، «فرته» مطالعات گرانبهايي درباره تاريخ اين دوره ارايه داده كه به آن توجه خواهيم كرد. يزدگرد (issu - ssu/i - ssu - hou) در سال 638 ميلادي ]17 خورشيدي[ يك گروه به رهبري mo-se-par (مرزبان) را به چين فرستاد كه از آن دولت كمك گيرد.[7] فرته نشان داده كه تاريخ اين سفر بايد 647 ميلادي باشد،[8] ولي قبل از آنزمان نيز، در سال 639 ميلادي ]18 خورشيدي[ يزدگرد گروه ديگري را به آن جا فرستاده بود. در ميان اين گروه كه به چين رفته بودند، دو پسر و سه دختر يزدگرد نيز همراه بودند، در سال 658 ميلادي، پيروز (pi ru _ szu) يكي از پسران يزدگرد از فغفور چين به نام گازنگ (683 ـ 649 م) كمك خواست. پيروز توانست با كمك چينيان در سال 658 ميلادي ]37 خورشيدي[ دولت پارسي (po _ szu) (ايراني) با پايتخت زرنگ (chi _ ling) را استوار كند.[9] اين فرصت براي حكومت پيروز، همگاه با خبر آزاد شدن سيستان از زير سلطه اعراب بوده و ميان سالهاي 658 و 663 ميلادي حكومت دوم ساساني در سيستان بر پا شد.[10] شايد به همين دليل باشد كه سكههاي بسياري از يزدگرد براي سال 20 او (651/650 ميلادي) با ضرابخانه سيستان وجود دارد كه به نظر سكه شناسان پس از سال 651 و مرگ يزدگرد ضرب شدهاند. اين ممكن است به آن معني باشد كه پيروز، هم چنان سكههاي ساساني را به نام پدر ضرب ميكرد و نمودار حقانيت آن خاندان و حكومت پيروز در شرق ايرانشهر بوده. طبق منابع چيني، فغفور گازنگ در 14 فوريه سال 663 ميلادي ]28 بهمن 41 خورشيدي[ پيروز را ]به عنوان[ حاكم منسوب كرد،[11]اما فقط در سال 673/674 است كه پيروز دوباره به دربار فغفور رفت كه نشان دهنده شكست او از اعراب ميباشد. آيا ما بين سالهاي 658 تا 673 او هنوز با اعراب مشغول جنگ بوده؟ فقط در سال 674/673 ميلادي ]53/52خ[ بود كه پيروز، سيستان و دومين پادشاهي ساساني را از دست داد چون طبق منابع چيني در 24 ژوئن 673 تا 11 فوريه 674 ]6 تير تا 25 بهمن 52[ او به پايتخت فغفور وارد شد ولي او دوباره به غرب رفت و در سال بعد در 17 ژوئن 675 ]30 خرداد 54 خ[ براي آخرين بار به دربار چين آمد.[12] او توسط گازنگ لقب (you wuwei jiangiun) «ژنرال گارد جنگي راست» را گرفت كه عنوان يكي از 16 القابي بود كه در كاخ سلطنتي چين براي بزرگان استفاده ميشد. او در سال 667 ميلادي ]56 خ[ دستور به ساختن يك معبد بنام Bosi – si «معبد پارسي» (پارسيگ Bosi) را در شينجان داد و در سال 679/678 ميلادي فوت كرد.[13] اما خاندان ساسان آرزوي خود را براي آزاد ساختن ايران از دست اعراب از دست نداد.به توصيه ژنرال چيني Pei Xingian پي ژينگجين به فغفور، پسر پيروز به نام نرسه ni - nie-che به تخت شاهنشاهي ايران در تبعيد نشست.[14] كريستنسن به اشتباه يا بدون توجه درست به منابع چيني اين تاريخ را 672 ]53 خ[ ميلادي تخمين زده و فرته آن تاريخ را بتازگي تصحيح كرده.[15] در اين جا بايد گفت كه منابع ايراني نيز اين سلطنت پيروز را بياد دارند و در بخش هيجدهم بندهش از او چنين ياد شده. «پسر يزدگرد به هندوستان شد، سپاه و گنُد آورد. پيش از آمدن به خراسان درگذشت، آن سپاه و گند بياشفت.[16] در اين جا منظور از «هندوستان» جالب توجه است و به طور حتم منظور تخارستان و آسياي ميانه ميباشد. چون بنا بگفتهي بيروني ساكنين زرتشتي سغد بر اين باور بودند كه پنج آب و شمال آن همراه با كوههايش يعني هندوكش به عنوان هند/ سند شناساي ميشد.[17] شاه شاهنشاهي دوم ساساني در چين دفن شد ولي تا امروز مجسمه او كه بدون سر در جلو آرامگاه گازنگ وجود دارد و در پشت آن مجسمه، اين كتيبه نوشته شد: You xiaowei da jiangiun jlan Bosi dudu Bosi wang Bilusi «پيروز، شاه پارس (ايران) ژنرال بزرگ گارد جنگي راست و سپهبد پارس (ايران)[18] تا آن جايي كه اطلاع دارم هيچ گاه عكس اين مجسمه خارج از چين چاپ نشده و اميدوارم بزودي آن را به چاپ برسانم. براي همين فكر ميكنم كه گفته زنده ياد مهرداد بهار در يادداشتهايش بر بندهش دربارهي پيروز كه «مدارك تاريخي از گريز او به چين حكايت ميكند و ظاهرا كوششي هم براي بازگشت نكرد و عمري به خصب عيش در چين بسر برد» نادرست ميباشد.[19] پسر او نرسه نيز به نوبه خود در سال 679 ]58خ[ همراه گروهي سرباز براي باز پس گرفتن ايرانشهر از اعراب به غرب رفت و در تخارستان به مدت 30 سال با اعراب جنگيد. در سال 709/708 ميلادي ]88/87 خ[ به پايتخت چين بازگشت[20]و عنوان ژنرال گارد چپ «zuo tunwei jiangjun» را دريافت كرد.[21] مجسمه او نيز در همانجايي كه مجسمهي پدرش بود، وجود دارد و او با نام نرسه Manmei خداي da shouling پارس مشخص شده.[22] اعراب در سال 705 ميلادي ]84خ[ بلخ، 709 ميلادي ]88خ[ بخارا، و سمرقند و فراغنه را در سال 713 ميلادي ]92 خ[ تسخير كردند و پس از آن به پامير و كشگر راه يافتند و با نامهايي نيز از فغفور چين درخواست تسليم او شدند.[23] اما تا زماني كه نرسه در شرق بود، اعراب نتوانسته بودند اين مناطق را تسخير كنند و اين نشانهي اقتدار و جنگهاي سخت و ايستادگي ايرانيان در شرق در مقابل اعراب بود. اما بايد بياد داشت كه شخص ديگري نيز وجود داشت و او در منابع چيني با نام Aluohan ياد شده و در سال 710 ميلادي ]89خ[ ميلادي فوت كرد و عنوان «ژنرال گارد راست» را داشت، در صورتي كه نرسه نيز همين عنوان را داشت. در اين جاست كه به اين مهم پي ميبريم كه هر دو بايد از خاندان سلطنتي باشند و نظريه فرته درباره اين كه نام او وهرام/ بهرام ميباشد صحيح به نظر ميرسد.[24] دو كار مهم او بنا به منابع چيني، تماسهاي او با امپراطوري روم شرقي و همين طور ساختن يك ساختمان مهم در چين ميباشد. فغفور چين او را ميان سال 656 و 660 ميلادي ]35 و 39خ[ به غرب فرستاده بود كه سعي در باز پس گرفتن ايرانشهر از اعراب كند. اين كار او در بندهش به اين صورت عنوان شده: «و چون روميان رسند و يك سال پادشاهي كنند، آن هنگام، از سوي كابلستان يك آيد كه بدو فره از دودهي بغان است و (او را) كي بهرام خوانند. همه مردم با او باز شوند و به هندوستان و نيز روم و تركمنستان، همه سويي پادشايي كند. همه بَد گيروشان را بردارد، دين زرتشت را بر پا دارد.»[25] به گفته«چرتي» آيا در اين متن نميتوان رفت و آمد ديپلماتيك بهرام را مشاهده كرد؟ در كتاب پهلوي زند بهمن يسن، زماني كه از «بهرام ورجاوند» صحبت ميشود سخن از يك فرد خيالي كه در آينده به نجات ايرانشهر ميآيد نيست، بلكه منظور از بهرام، فرزند يزدگرد سوم ميباشد.[26] اين موضوع به خوبي با نگاه به متن زند بهمن يسن مشخص ميشود: «و او پادشاهي كه در دين به نام بهرام ورجاوند خوانند، زاده شود ... هنگامي كه آن پادشاه سيساله باشد ... با سپاه و درفش بيشمار سپاه هندي و چيني، درفش برگرفته ... پادشاهي به (آن) كي رسد ... پس به نظر ميرسد كه او سعي در باز پسگيري ايرانشهر كرد و ايرانيان به انتظار آمدن او بودند و آرزوي خود را در شعري به پهلوي به اين صورت بيان كردند: كي باشد كه پيكي آيد از هندوستان كه (بگويد) آمد آن شاه بهرام از دوده كيان، كه (او را) فيل است هزار، بر سران است فيلبان، كه درفش آراسته دارد بر آيين خسروان پيش لشكر براند به سپاه سالاران، مردي پيك، بايد كردن زيرك ترجمان، كه شود و بگويد به هندوان، بر يك گروه دين نزار كردند و بيوژدند شاهنشاه ما و كسي كه آزاده (بود) ايشان، چون ديوان دين دارند، چون سگ خورند نان، بستندند پادشايي از خسروان، نه به هز، نه به مردي، بلكه به افسوس و ريشخند بستوند، گيرند به ستم ازمردمان، زن خواستههاي شيرين، باغ و بوستان، جزيه بر نهادند، بخشيدند بر سران، با ستم خواستند ساوگران، به نگر كه چند افكند آن دروج در اين جهان، كه نيست بدتر از او اندر جهان، از ما بيايد آشا بهرام ورجاوند از دودهكيان، بياوريم كين تا زيان، چون رستم (كه) آورد يك صد كين سياوشان، مزكت را فروهليم به نشانيم آتشان، بتكدهها را بر كنيم پاك كنيم از جهان، تا ويران شود دروج زادگان از اين جهان،[27] در اين جا نيز منظور همان بهرام فرزند يزدگرد بوده كه با بهرامي كه در ادبيات آخر زماني زرتشتيان آميخته شده، با اين كه بهرام نتوانست كاري را كه ايرانيان در آرزوي آن بودند، انجام دهد فرزند او كه طبق كتيبهي چيني Juluo كه «هرماتا» او را بدرستي خسرو خوانده كار پدر را ادامه داد.[28] منابع ديگر نيز اين روايت را گويايند كه خسرو در ارتش خاقان تركان در تركستان در سال 729/728 ميلادي ]108/107 خ[ با اعراب ميجنگيد كه نوهي يزدگرد بود. او نيز در سال 731/730 ميلادي به پايتخت چين رفت. در آن زمان ايرانيان زيادي در آسياي ميانه و چين ماندند و چند كتيبه در آن جا به جا گذاشتند. اين آخر كار خاندان ساسان بود ولي حدود يك صد سال اين خاندان براي باز پسگيري ايرانشهر جنگيد.
اما گفته شد كه قبل از فوت پيروز، او
دست به ساختن معبدي در سال 677 ميلادي
]56خ[
زد كه منابع چين آن را «معبد پارسي» ميخوانند. قبل از او نيز يزدگرد چندين
بار گروهي به چين فرستاده بود و معابدي نيز بر پا شده بود. نويسندگان بر
اين باورند كه اين معابد آتشكدههاي زرتشتي بوده ولي اين باورها اشتباه به
نظر ميرسد. تمام اعلاميههايي كه مذهب مسيحيت را در چين آزاد و قانوني
ميشمارد كلمه Bosi - jing
و معبد را Bosi
- si
ميخواند.[29]
در سال 647 ميلادي در پايان ميتوان چند نكتهگيري از اين مطالعه كرد. اول اينكه نبايد تصور كرد كه خاندان ساسان و ايرانيان پس از حمله اعراب سعي به دفاع از ايرانشهر نكردند و آن را به آساني رها كردند. نه تنها يزدگرد، بلكه پسرانش پيروز و بهرام به سختي با اعراب جنگيدند. سپس نرسه فرزند پيروز و خسرو به كارزار اعراب رفتند. با اين كه براي مدتي در قرن هفتم ميلادي ساسانيان در سيستان حكومت كردند، اعراب بر آنها پيروز شدند. مسئله ديگري كه در اين جا پيش ميآيد اين است كه با اين كه ايرانيان به سختي با اعراب جنگيدند چرا مهاجمان در اكثر اوقات توانستند ساسانيان را شكست دهند؟ اين شكستها معمولا به خاطر ضعف اجتماعي جامعهي ساساني دانسته شده. اين باور كاملا اشتباه است چون نه تنها ايرانشهر، بلكه اعراب توانستند در سال 751 ميلادي ]30خ[ چينيان را شكست سختي دهند و آسياي ميانه را به تصرف در آورند. هراكليوس امپراطور روم نيز تمام سوريه، فلسطين، مصر و قسمتي از آناتلي را به اعراب باخت. ]از اين رو[ بايد دليل شكست ايرانيان، چينيان و روميان را جاي ديگر جستجو كرد. به نظرمن استفاده از تكنولوژي رومي مانند منجيق و سوار نظام سريع و سبك سواران عرب ميتوانست سوار نظام سنگين و كند ساساني را به راحتي شكست دهد و همين كار را نيز انجام داد. نكتهي آخر مسئله اشاعهي مسيحيت در ايران است و مدارك چيني نشان ميدهد كه اكثر ايرانيان در چين، مسيحي بودهاند و يزدگرد و فرزندانش نيز معابد / كليساي مسيحي در چين استوار كردهاند. پس قسمتي از خاندان ساسان به مسيحيت گرويده بود. مگر نه يزدگرد و پيروز هرگز دستور به ساخت كليسا نميكردند و به جاي آن آتشكده بنا ميكردند. مداركي كه فرته، چين شناس بزرگ ايتاليايي به چاپ رسانده اين مسايل را به تازگي روشن ساخته ]است[.
1. ابن بلخي، ص 116 2. همان 3. البلاذري، فتوح البلدان، ترجمه آ، آذرنوش، سروش، تهران، ص 146. 4. ابن بلخي، ص 117. 5. همان ـ ص 146. 6. تاريخ ثعالبي، ص 467 7. E. Chavannes, Documents sur les Tou _ kiue Occidentaux, Paris 1941, p. 172. F. S. Drake ”Mohammedanism in T’ang Dynasty” Monumenta Serica, vol Viii, 1943, p. 6. 8. A, Forte, “The Edict of 638 Allowing the Diffusion of Christianity, “in P, Pelliot, L’ Inscription Nestorienne de Si _ ngan fou, edited with Supplements by A. Forte, paris, 1996, pp. 361 _ 362. 9. Chavannes, p. 279 10. J, Hamatta, “Sino _ Iranica,” Acta Antiqua Academiae Scientiarum Hungaricae, vol xix, 1971, p. 141 11. Chavannes, p 172. 12. A. Forte, “On the So _ Called Abraham from Persia,” in P. Pelliot, L’ Inscription Nestorienne de Si _ ngan – fou, edited with supplements by A. Forte, paris, 1996, p. 403 13. Chavannes, p 172
14. Forte,”On the So- called,” p.403 15. بندهش، ترجمه مهرداد بهار، توس، ص 141. 16. Sachau, 1910, vol.I,260 - 261 17. براي ترجمه دوباره و آوانويسي مديون همكارم دكتر لايچنسون استاد تاريخ آسياي شرقي در دانشگاه فولرتن هستم. Chan Guocan, “Tang Qianling Shirenxiang”Ji Qi Xianming de Yanjiu, 1980,1986 18 بندهش، ترجمه مهرداد بهار، توس، ص 195 19. Chavannes. P. 173,258 20. Forte, p. 405 21. Forte, p. 404 22.. Drake,p.8. 23. A. Forte, “On the Original Name of Aluohan,”p. 411 24. بندهش، ترجمه مهرداد بهار، توس، ص 141. 25. C. Cereti, “Again on wahram i warzawand, “La Persia el’Asia Centrale da Alessandro al X Secolo al X Secolo, Roma, 1996, p. 636. 26. برآمدن شا بهرام ورجاوند، صص 191-190 27. C. Cereti, “Again on wahram i warzawand, “La Persia el’Asia Centrale da Alessandro al X Secolo al X Secolo, Roma, 1996, p. 636. 29. Forte, p. 363. 30. مابين قرون پنجم و هفتم ميلادي شهيد نامههايي در باره خاندان نجبا زرتشتي وجود دارد كه بيشتر آن ها زن ميباشند مانند شيرين در قرن ششم، گليندخت در قرن ششم و كريستا در قرن هفتم . S.Brock, “ Persian Marrrrtyrs,” Holy Women of Syrian Orient, 1998, PP.63-99.
31.Harmatta, p. 125
|