PDF نسخه

نسخه چاپي

 

خاندان ساسان در تبعيد

دكتر تورج دريايي

(دانشگاه ايالتي كاليفرنيا ـ فولرتن)

 

به طور معمول، تاريخ پس از اسلام ايران با مرگ يزدگرد سوم، آخرين شاه ساساني كه در استخر تاجگذاري كرد و در شرق ايران كشته شد، پايان مي‎يابد. پس از آن تاريخ ايران درباره سلطه اعراب و تسخير فلات ايران توسط آن‌ها مي‎باشد.

با نگاه به متون تاريخي به اين مهم پي مي‎بريم كه نه تنها جنگ‎هاي قادسيه در سال 637 ـ 636 ميلادي ] 16ـ 15 خورشيدي[ و نهاوند در 642 ]21خورشيدي[ كه باعث كشته شدن هزاران ايراني شد، بلكه در حين تسخير شهرهاي ايرانشهر، هزاران ايراني ديگر در مقابل اعراب از ميان رفتند. اين ايستادگي ايرانيان در كتاب‏هايي درباره فتوح اعراب به خوبي به چشم مي‎خورد و مي‎بينيم كه بسياري، تا آخرين نفس در مقابل مهاجمان ايستادگي كردند. در اثبات اين مسئله مي‎توان استان فارس و به ويژه شهر استخر را مد نظر قرار داد. با نگاه به فارس‎نامه ابن‎ بلخي در مي‎يابيم كه هر گاه يكي از خلفاي راشدين فوت مي‎شد، مردم شهرهاي متعدد به پا مي‎خواستند. درباره‎ي شهر استخر گفته شده كه در سال 24 هجري (642 ميلادي)، زماني كه هنوز يزدگرد زنده بود و عمربن‎الخطاب وفات يافت، مردم استخر به پا خواستند و دوباره در سال 26 اعراب عليه مردم استخر جنگ كردند و دوباره در سال 28 و پس از صلح، دوباره مردم استخر شوريدند و شهردار عرب آن را نيز كشتند. [1] به خاطر اين گستاخي مردم استخر گفته شده كه عبدالله بن عامر در سال 30 هجري (650 ميلادي) سوگند خورد:

كي چندان بكشد از مردم استخركي خون براند. باستخر آمد و بجنگ بستد پس حصار در آن و خون همگان مباح گردانيد و چندانك مي‎كشتند، خون نمي‎رفت تا آب گرم بر خون مي‎ريختند.

تعداد كشته شدگان در شهر استخر طبق گفته ابن بلخي بسيار بوده، چنان كه فقط از بزرگان (در متن «نامبردار») چهل هزار تن كشته شده بود و فتح آن در سال 32 هجري (652 ميلادي) انجام شد.[2]

بلاذري به صورت دقيق‎تر اين «نامبردار(ان)» را به صورت «آزادگان و بزرگان اسواران كه بدان جاي پناه آورده بودند توصيف مي‎كند و همان عدد چهل هزار كشته را مي‎دهد.[3] اما دوباره مردم استخر شوريدند و به گفته‎ي ابن بلخي عبدالله بن‎عباس كه توسط خليفه به فارس فرستاده شده بود «خلايقي بي‎اندازه بكشت.»[4] بلاذري مي‎گويد كه ابن عامر پس از طغيان مردم استخر به جنگ آن‌ها رفت و «قريب به صد هزار تن از ايشان را بكشت.»[5]

بايد در نظر داشته باشيم كه تاريخ‎دانان مسلمان يكي دو قرن پس از وقوع چنين جرياناتي كتب خود را نوشته‎اند و هر كس با تاريخ‎ سر و كار دارد عددي را كه درباره‎ لشكر‎ها و كشته شدگان در متون تاريخي ]است[ با شك و ترديد  مي‎نگرد. اعداد چهل هزار يا صد هزار در اين متون حاكي از آن هستند كه تعداد بي‎شماري از ايرانيان در مقابل اعراب جان خود را از دست دادند و اين اعداد قسمتي از رجز‎خواني‎هاي اعراب درباره فتوحاتشان مي‎باشد. اين جاست كه تحليل‎هاي احساسي از قبيل اين كه دولت ساساني با يوغ و ستم به مردم و فشار مغان باعث فروپاشي و باز شدن درهاي شهرها  به روي اعراب شد را پوچ و بي‎معني مي‎كند. هنوز درباره‎ ارتش اعراب به زبان فارسي تحقيق جامعي انجام نشده و در كتب تاريخي‎مان مهاجمين عرب، گروهي بدوي كه پابرهنه بر شترها به ايران حمله كرده‎اند، شناسايي شده‎اند. ولي در غرب چند كار مهم درباره تكنولوژي و تاكتيك‎هاي اعراب نشان داده كه چگونه توانستند ارتش‎هاي ساساني و روم شرقي را شكست دهند.

در زماني كه گروهي در مقابل اعراب در نواحي مختلف ايستادگي مي‎كردند و كم‎كم معلوم مي‎شد كه در آن زمان نمي‎توان با مهاجمين جنگيد، مداركي وجود دارد كه نشان مي‎دهد كه خاندان ساسان همراه با گروه كثيري از ايرانيان به چين رفتند و با كمك فغفور چين سعي در باز پس‎گيري ايرانشهر از اعراب نمودند.

چون تاكنون به زبان فارسي مطالعه موثقي در اين باره انجام نگرفته قصد دارم كه در اين مقاله با اتكا به منابع چيني و پهلوي، اين آخرين ايستادگي ايرانيان را مدنظر قرار دهيم.

يزدگرد سوم در سال 651 ميلادي ]30 خورشيدي[ در شرق ايران كشته شد و كشته شدن او به صورت داستاني بازگو شده كه توسط آسياباني به قتل رسيد. اما به نظر مي‎رسد كه روايت ثعالبي در اين كه سواران ماهويه، به دستور او اين شاه را يافتند و يزدگرد را همان جا با طناب خفه كردند، موثق‎تر مي‎نمايد.[6]

اما قبل از اين فاجعه براي ايرانيان، اين شاه سعي بسيار كرد تا با كمك فغفور چين و قواي تازه، ايران را آزاد سازد. از اين زمان است كه منابع چيني، به خصوص تاريخ‎‎هاي «تانگ» به ما در اين باره كمك مي‎كنند. دو كتاب تاريخي مهم وجود دارد كه يكي تاريخ جديد تانگ و ديگري تاريخ قديم تانگ نام دارند و با اين كه در مقاديري از اطلاعات با هم ديگر فرق دارند، روايت باز پس‎گيري ايرانشهر، در آن وجود دارد. اين متون را «شاوانز» نزديك به يك قرن پيش به فرانسه ترجمه كرد ولي مدارك جديد‎تري توسط تاريخ‎دانان چيني ارائه شده كه به اطلاعات ما مي‎افزايد. در اين ميان چين شناس ايتاليايي، «فرته» مطالعات گران‏بهايي درباره تاريخ اين دوره ارايه داده كه به آن توجه خواهيم كرد.

يزدگرد (issu - ssu/i - ssu - hou) در سال 638 ميلادي ]17 خورشيدي[ يك گروه به رهبري mo-se-par  (مرزبان) را به چين فرستاد كه از آن دولت كمك گيرد.[7] فرته نشان داده كه تاريخ اين سفر بايد 647 ميلادي باشد،[8] ولي قبل از آنزمان نيز، در سال 639 ميلادي ]18 خورشيدي[ يزدگرد گروه ديگري را به آن جا فرستاده بود. در ميان اين گروه كه به چين رفته بودند، دو پسر و سه دختر يزدگرد نيز همراه بودند، در سال 658 ميلادي، پيروز (pi ru _ szu) يكي از پسران يزدگرد از فغفور چين به نام گازنگ (683 ـ 649 م) كمك خواست. پيروز توانست با كمك چينيان در سال 658 ميلادي ]37 خورشيدي[ دولت پارسي (po _ szu) (ايراني) با پايتخت زرنگ (chi _ ling) را استوار كند.[9] اين فرصت براي حكومت پيروز، همگاه با خبر آزاد شدن سيستان از زير سلطه اعراب بوده و ميان سال‎هاي 658 و 663 ميلادي حكومت دوم ساساني در سيستان بر پا شد.[10] شايد به همين دليل باشد كه سكه‎هاي بسياري از يزدگرد براي سال 20 او (651/650 ميلادي) با ضرابخانه سيستان وجود دارد كه به نظر سكه شناسان پس از سال 651 و مرگ يزدگرد ضرب شده‎اند. اين ممكن است به آن معني باشد كه پيروز، هم چنان سكه‎هاي ساساني را به نام پدر ضرب مي‎كرد و نمودار حقانيت آن خاندان و حكومت پيروز در شرق ايرانشهر بوده.

   طبق منابع چيني، فغفور گازنگ در 14 فوريه سال 663 ميلادي ]28 بهمن 41 خورشيدي[ پيروز را ]به عنوان[ حاكم منسوب كرد،[11]اما فقط در سال 673/674 است كه پيروز دوباره به دربار فغفور رفت كه نشان دهنده شكست او از اعراب مي‎باشد. آيا ما بين سال‎هاي 658 تا 673 او هنوز با اعراب مشغول جنگ بوده؟ فقط در سال 674/673 ميلادي ]53/52خ[ بود كه پيروز، سيستان و دومين پادشاهي ساساني را از دست داد چون طبق منابع چيني در 24 ژوئن 673 تا 11 فوريه 674 ]6 تير تا 25 بهمن 52[ او به پايتخت فغفور وارد شد ولي او دوباره به غرب رفت و در سال بعد در 17 ژوئن 675 ]30 خرداد 54 خ[ براي آخرين بار به دربار چين آمد.[12] او توسط گازنگ لقب (you wuwei jiangiun) «ژنرال گارد جنگي راست» را گرفت كه عنوان يكي از 16 القابي بود كه در كاخ سلطنتي چين براي بزرگان استفاده مي‎شد. او در سال 667 ميلادي ]56 خ[ دستور به ساختن يك معبد بنام Bosi si «معبد پارسي» (پارسيگ Bosi) را در شينجان داد و در سال 679/678 ميلادي فوت كرد.[13] اما خاندان ساسان آرزوي خود را براي آزاد ساختن ايران از دست اعراب از دست نداد.به توصيه ژنرال چيني Pei Xingian پي ژينگجين به فغفور، پسر پيروز به نام نرسه  ni - nie-che به تخت شاهنشاهي ايران در تبعيد نشست.[14] كريستنسن به اشتباه يا بدون توجه درست به منابع چيني اين تاريخ را 672 ]53 خ[ ميلادي تخمين زده و فرته آن تاريخ را بتازگي تصحيح كرده.[15] در اين جا بايد گفت كه منابع ايراني نيز اين سلطنت پيروز را بياد دارند و در بخش هيجدهم بن‎دهش از او چنين ياد شده. «پسر يزدگرد به هندوستان شد، سپاه و گنُد آورد. پيش از آمدن به خراسان درگذشت، آن سپاه و گند بياشفت.[16]

در اين جا منظور از «هندوستان» جالب توجه است و به طور حتم منظور تخارستان و آسياي ميانه مي‎باشد.

چون بنا بگفته‎ي بيروني ساكنين زرتشتي سغد بر اين باور بودند كه پنج آب و شمال آن همراه با كوه‎هايش يعني هندوكش به عنوان هند/ سند شناساي مي‎شد.[17] شاه شاهنشاهي دوم ساساني در چين دفن شد ولي تا امروز مجسمه او كه بدون سر در جلو آرامگاه گازنگ وجود دارد و در پشت آن مجسمه، اين كتيبه نوشته شد:

You xiaowei da jiangiun jlan Bosi dudu Bosi wang Bilusi

«پيروز، شاه پارس (ايران) ژنرال بزرگ

گارد جنگي راست و سپهبد پارس (ايران)[18]

تا آن جايي كه اطلاع دارم هيچ‎ گاه عكس اين مجسمه‎ خارج از چين چاپ نشده و اميدوارم بزودي آن را به چاپ برسانم. براي همين فكر مي‎كنم كه گفته زنده ياد مهرداد بهار در يادداشت‎هايش بر بن‎دهش درباره‎ي پيروز كه «مدارك تاريخي از گريز او به چين حكايت مي‎كند و ظاهرا كوششي هم براي بازگشت نكرد و عمري به خصب عيش در چين بسر برد» نادرست مي‎باشد.[19]

پسر او نرسه نيز به نوبه خود در سال 679 ]58خ[ همراه گروهي سرباز براي باز پس گرفتن ايرانشهر از اعراب به غرب رفت و در تخارستان به مدت 30 سال با اعراب جنگيد. در سال 709/708 ميلادي ]88/87 خ[ به پايتخت چين بازگشت[20]و عنوان ژنرال گارد چپ «zuo tunwei jiangjun» را دريافت كرد.[21] مجسمه او نيز در همان‎جايي كه مجسمه‎ي پدرش بود، وجود دارد و او با نام نرسه Manmei خداي da shouling پارس مشخص شده.[22] اعراب در سال 705 ميلادي ]84خ[ بلخ، 709 ميلادي ]88خ[ بخارا، و سمرقند و فراغنه را در سال 713 ميلادي ]92 خ[ تسخير كردند و پس از آن به پامير و كشگر راه يافتند و با نامه‎ايي نيز از فغفور چين درخواست تسليم او شدند.[23]

اما تا زماني كه نرسه در شرق بود، اعراب نتوانسته بودند اين مناطق را تسخير كنند و اين نشانه‎ي اقتدار و جنگ‎هاي سخت و ايستادگي ايرانيان در شرق در مقابل اعراب بود.

اما بايد بياد داشت كه شخص ديگري نيز وجود داشت و او در منابع چيني با نام Aluohan ياد شده و در سال 710 ميلادي ]89خ[ ميلادي فوت كرد و عنوان «ژنرال گارد راست» را داشت، در صورتي كه نرسه نيز همين عنوان را داشت. در اين جاست كه به اين مهم پي مي‎بريم كه هر دو بايد از خاندان سلطنتي باشند و نظريه فرته درباره اين كه نام او وهرام/ بهرام مي‎باشد صحيح به نظر مي‎رسد.[24] دو كار مهم او بنا به منابع چيني، تماس‎هاي او با امپراطوري روم شرقي و همين‎ طور ساختن يك ساختمان مهم در چين مي‎باشد. فغفور چين او را ميان سال 656 و 660 ميلادي ]35 و 39خ[ به غرب فرستاده بود كه سعي در باز پس گرفتن ايرانشهر از اعراب كند. اين كار او در بن‎دهش به اين صورت عنوان شده:

«و چون روميان رسند و يك سال پادشاهي كنند، آن هنگام، از سوي كابلستان يك آيد كه بدو فره از دوده‎ي بغان است و (او را) كي بهرام خوانند. همه مردم با او باز شوند و به هندوستان و نيز روم و تركمنستان، همه سويي پادشايي كند. همه بَد گيروشان را بردارد، دين زرتشت را بر پا دارد.»[25]

به گفته‎«چرتي» آيا در اين متن نمي‎توان رفت و آمد ديپلماتيك بهرام را مشاهده كرد؟ در كتاب پهلوي زند بهمن يسن، زماني كه از «بهرام ورجاوند» صحبت مي‎شود سخن از يك فرد خيالي كه در آينده به نجات ايرانشهر مي‎آيد نيست، بلكه منظور از بهرام، فرزند يزدگرد سوم مي‎باشد.[26] اين موضوع به خوبي با نگاه به متن زند بهمن يسن مشخص مي‎شود: «و او پادشاهي كه در دين به نام بهرام ورجاوند خوانند، زاده شود ... هنگامي كه آن پادشاه سي‎ساله باشد ... با سپاه و درفش بي‎شمار سپاه هندي و چيني، درفش برگرفته ... پادشاهي به (آن) كي رسد ...

پس به نظر مي‎رسد كه او سعي در باز پس‎گيري ايرانشهر كرد و ايرانيان به انتظار آمدن او بودند و آرزوي خود را در شعري به پهلوي به اين صورت بيان كردند:

كي باشد كه پيكي آيد از هندوستان

كه (بگويد) آمد آن شاه بهرام از دوده كيان،

كه (او را) فيل است هزار، بر سران است فيلبان،

كه درفش آراسته دارد بر آيين خسروان

پيش لشكر براند به سپاه سالاران،

مردي پيك، بايد كردن زيرك ترجمان،

كه شود و بگويد به هندوان،

بر يك گروه دين نزار كردند و بيوژدند شاهنشاه ما و كسي كه آزاده (بود) ايشان،

چون ديوان دين دارند، چون سگ خورند نان،

بستندند پادشايي از خسروان،

نه به هز، نه به مردي، بلكه به افسوس و ريشخند بستوند، گيرند به ستم ازمردمان،

زن خواسته‎هاي شيرين، باغ و بوستان،

جزيه بر نهادند، بخشيدند بر سران،

با ستم خواستند ساوگران،

به نگر كه چند افكند آن دروج در اين جهان،

كه نيست بدتر از او اندر جهان،

از ما بيايد آشا بهرام ورجاوند از دوده‎كيان،

بياوريم كين تا زيان،

چون رستم (كه) آورد يك صد كين سياوشان،

مزكت را فروهليم به نشانيم آتشان،

بتكده‎ها را بر كنيم پاك كنيم از جهان،

تا ويران شود دروج زادگان از اين جهان،[27]

در اين جا نيز منظور همان بهرام فرزند يزدگرد بوده كه با بهرامي كه در ادبيات آخر زماني زرتشتيان آميخته شده، با اين كه بهرام نتوانست كاري را كه ايرانيان در آرزوي آن بودند، انجام دهد فرزند او كه طبق كتيبه‎ي چيني Juluo كه «هرماتا» او را بدرستي خسرو خوانده كار پدر را ادامه داد.[28] منابع ديگر نيز اين روايت را گويايند كه خسرو در ارتش خاقان تركان در تركستان در سال 729/728 ميلادي ]108/107 خ[ با اعراب مي‎جنگيد كه نوه‎ي يزدگرد بود. او نيز در سال 731/730 ميلادي به پايتخت چين رفت. در آن زمان ايرانيان زيادي در آسياي ميانه و چين ماندند و چند كتيبه در آن جا به جا گذاشتند. اين آخر كار خاندان ساسان بود ولي حدود يك صد سال اين خاندان براي باز پس‎گيري ايرانشهر جنگيد.

اما گفته شد كه قبل از فوت پيروز، او دست به ساختن معبدي در سال 677 ميلادي ]56خ[ زد كه منابع چين آن را «معبد پارسي» مي‎خوانند. قبل از او نيز يزدگرد چندين بار گروهي به چين فرستاده بود و معابدي نيز بر پا شده بود. نويسندگان بر اين باورند كه اين معابد آتشكده‎هاي زرتشتي بوده ولي اين باورها اشتباه به نظر مي‎رسد. تمام اعلاميه‎هايي كه مذهب مسيحيت را در چين آزاد و قانوني مي‎شمارد كلمه Bosi - jing  و معبد را Bosi -  si مي‎خواند.[29] در سال 647 ميلادي
]26خ[ اولين نماينده يزدگرد به نام Alopen كه يك مسيحي بود، در خواست به رسميت شناختن مذهب مسيحيت كرد. جالب توجه است كه معبد «پارسي» نام گذاشته شده و به گفته «فرته» انگار «پارسي» با مذهب مسيحيت ربط داشته يا به چشم چينيان اين چنين بوده.[30] چرا يزدگرد درخواست ساختن يك معبد مسيحي كرد؟ احتمال دارد كه خاندان ساسان و چندي از بزرگان به اين مذهب گرويده بودند.[1] آيا ممكن است كه اين دليلي باشد بر رسميت نشناختن يزدگرد در بعضي از نقاط ايران و حركت او به سوي شرق؟ ما مدارك متعددي درباره گرويدن خاندان و بزرگان ساساني به مذهب مسيحيت از قرن پنجم تا هفتم ميلادي در دست داريم كه به صورت شهيد‎نامه بر جا مانده. اما  كتيبه‎هاي دو زبانه بر روي استودان در چين وجود دارد. نام شخصي ماهشي است كه دختر پهلماست از قبيله سورن بوده و سال درگذشت او به سال يزدگردي و چيني داده شده. او در 26 سالگي فوت كرده بود و گفته شده كه در خواست او اين بوده كه جاي او در كنار اهورامزدا و امشاسپندان باشد.[31] اين سال فوت او 874 ميلادي ]53خ[ بوده و نشان دهنده‎ي بازماندن خاندان بزرگ ايراني در چين بوده، يعني ايرانيان مسيحي و زرتشتي در كنار هم در چين مي‎زيستند.

در پايان مي‎توان چند نكته‎گيري از اين مطالعه كرد. اول اين‌كه نبايد تصور كرد كه خاندان ساسان و ايرانيان پس از حمله اعراب سعي به دفاع از ايرانشهر نكردند و آن را به آساني رها كردند.

نه تنها يزدگرد، بلكه پسرانش پيروز و بهرام به سختي با اعراب جنگيدند. سپس نرسه فرزند پيروز و خسرو به كارزار اعراب رفتند. با اين كه براي مدتي در قرن هفتم ميلادي ساسانيان در سيستان حكومت كردند، اعراب بر آن‌ها پيروز شدند. مسئله ديگري كه در اين جا پيش مي‎آيد اين است كه با اين‌ كه ايرانيان به سختي با اعراب جنگيدند چرا مهاجمان در اكثر اوقات توانستند ساسانيان را شكست دهند؟ اين شكست‎ها معمولا به خاطر ضعف اجتماعي جامعه‎ي ساساني دانسته شده. اين باور كاملا اشتباه است چون نه تنها ايرانشهر، بلكه اعراب توانستند در سال 751 ميلادي ]30خ[ چينيان را شكست سختي دهند و آسياي ميانه را به تصرف در آورند. هراكليوس امپراطور روم نيز تمام سوريه، فلسطين، مصر و قسمتي از آناتلي را به اعراب باخت. ]از اين رو[ بايد دليل شكست ايرانيان، چينيان و روميان را جاي ديگر جستجو كرد. به نظرمن استفاده از تكنولوژي رومي مانند منجيق و سوار نظام سريع و سبك سواران عرب مي‎توانست سوار نظام سنگين و كند ساساني را به راحتي شكست دهد و همين كار را نيز انجام داد. نكته‎ي آخر مسئله اشاعه‎ي مسيحيت در ايران است و مدارك چيني نشان مي‎دهد كه اكثر ايرانيان در چين، مسيحي بوده‎اند و يزدگرد و فرزندانش نيز معابد / كليساي مسيحي در چين استوار كرده‎اند. پس قسمتي از خاندان ساسان به مسيحيت گرويده بود. مگر نه يزدگرد و پيروز هرگز دستور به ساخت كليسا نمي‎كردند و به جاي آن آتشكده بنا مي‎كردند. مداركي كه فرته، چين شناس بزرگ ايتاليايي به چاپ رسانده اين مسايل را به تازگي روشن ساخته ]است[.


 

 


 

1. ابن بلخي، ص 116

2.  همان

3. البلاذري، فتوح البلدان، ترجمه آ، آذرنوش، سروش، تهران، ص 146.

4. ابن بلخي، ص 117.

5. همان ـ ص 146.

6. تاريخ ثعالبي، ص 467

7. E. Chavannes, Documents sur les Tou _ kiue Occidentaux, Paris 1941, p. 172.  F. S.

Drake ”Mohammedanism in T’ang Dynasty” Monumenta Serica, vol Viii, 1943, p. 6.

8. A, Forte, “The Edict of 638 Allowing the Diffusion of Christianity, “in P, Pelliot, L’ Inscription Nestorienne de Si _ ngan fou, edited with Supplements by A. Forte, paris, 1996, pp. 361 _ 362. 

9. Chavannes, p. 279

10. J, Hamatta, “Sino _ Iranica,” Acta Antiqua Academiae Scientiarum Hungaricae, vol xix, 1971, p. 141

11. Chavannes, p 172.

12. A. Forte, “On the So _ Called Abraham from Persia,” in P. Pelliot, L’ Inscription Nestorienne  de Si _ ngan – fou, edited with supplements by A. Forte, paris, 1996, p. 403

13. Chavannes, p 172

 

14. Forte,”On the So- called,” p.403

15. بن‎دهش، ترجمه مهرداد بهار، توس، ص 141.

16. Sachau, 1910, vol.I,260 - 261

17. براي ترجمه دوباره و آوانويسي مديون همكارم دكتر لاي‎چن‎سون استاد تاريخ آسياي شرقي در دانشگاه فولرتن هستم.

Chan Guocan, “Tang Qianling Shirenxiang”Ji Qi Xianming de Yanjiu, 1980,1986

18 بن‏دهش، ترجمه مهرداد بهار، توس، ص 195

19. Chavannes. P. 173,258

20. Forte, p. 405

21. Forte, p. 404

22.. Drake,p.8.

23. A. Forte, “On the Original Name of Aluohan,”p. 411

24. بن‎دهش، ترجمه مهرداد بهار، توس، ص 141.

25. C. Cereti, “Again on wahram i warzawand, “La Persia el’Asia Centrale da Alessandro al X Secolo al X Secolo, Roma, 1996, p. 636.

26. برآمدن شا ‌بهرام ورجاوند، صص 191-190

27. C. Cereti, “Again on wahram i warzawand, “La Persia el’Asia Centrale da Alessandro al X Secolo al X Secolo, Roma, 1996, p. 636.

29. Forte, p. 363.

30. مابين قرون پنجم و هفتم ميلادي شهيد نامه‌هايي در باره خاندان نجبا زرتشتي وجود دارد كه بيش‌تر آن ها زن مي‌باشند مانند شيرين در قرن ششم، گلين‌دخت در قرن ششم و كريستا در قرن هفتم .

S.Brock, “ Persian Marrrrtyrs,” Holy Women of Syrian Orient, 1998, PP.63-99.

 

 31.Harmatta, p. 125

 

بازگشت