بزرگان
طنز سياسي در دورهي كنوني
يادوارهي علياكبر دهخدا (دخو) و مهندس رضا گنجهاي (باباشمل)
رضـا گنجـهاي :
ايـران
پرست، آزاديخـواه، انقلابـي
دكتـر
هـوشنگ طـالـع
رضا گنجهاي، در خانوادهاي پايبند به سنت ايران پرستي، ميهندوستي
و آزاديخواهي انقلابي به دنيا آمد. نيايش، جوادخان زيادلوي قاجار،
آخرين فرماندار ايالت گنجه از سوي دولت ايران بود. او برابر يورش
روسيان بر قفقاز، قهرمانيها كرد و با پايداري دليرانه، نام خود را در
تاريخ جان بازان راه استقلال و سرفرازي ايران، به ثبت رسانيد. شهر
گنجه در يورش روسيان به قفقاز در سال 1803 ميلادي / 1182خورشيدي،
نخستين آماج بود. جوادخان تا آخرين قطرهي خون، از وجب به وجب آن
بخش از نياخاك دفاع كرد و سرانجام با افتخار و سربلندي، بهراه
ايران، جان باخت. جوادخان در پاسخ به نامهي «سي سي يانف»، سردار
خونريز روس كه وي را به تسليم فرا خوانده بود، نوشت:
... والا هر گاه بناي دعوا دارد، ما آماده هستيم و اگر
ازتوپ و توپخانهي خود لاف ميزني، از شفقت خدا، توپما كمتر از شما
نيست. هر گاه توپ شما يك گز است، توپ ما، سه گز و چهار گز است و
نصرت هم با خداست و از كجا معلوم شود كه شما از قزل باش رشيدتر
هستيد. شما دعواي خود را ديدهايد و دعواي قزلباش را نديدهايد و
نوشته بودي كه آمادهي جنگ باشد... از آن روز تا به حال در تدارك
هستيم و هرگاه دعوا ميكني، دعوا خواهيـم كرد1...
سرانجام پس از نبردهاي طولاني قواي مهاجم راهِ آبِ شهر را بستند و
مدافعان را به مخاطره انداختند. در شب سرد و تاريك آخرين روز رمضان،
روسها با شليك توپهاي عظيم از جانب دروازهي قرهباغ و تفليس، شهر
را از سوي غرب و شرق... تا سپيدهدم زير آتشگرفتند و در بامداد روز
عيد فطر، به 60 قدمي قلعه رسيدند.
مردم شهر، نمدها و پارچهها را به نفت آغشته و آتش ميزدند و برسر
روسها ميريختند. جنگ خونين تا نزديكي ظهر ادامه پيدا كرد. بعد ازظهر،
نيروهاي ژنرال پورتيناكين در حمايت آتش توپخانه، نردبانها به
ديوار قلعه نهادند و سه برج حصار را گرفتند. ولي جوادخان و يارانش،
دشمنان را از اين برجها بيرون راندند. در حين جنگ، دوبرج ديگر به
اشغال روسها در آمد و جوادخان هم زخمي شد. حسينقلي آقا پسر جوادخان
به امداد پدر آمد. ولي او فرزندش را به دفاعموضع ديگر فرستاد و خود
با شمشير آخته سرتوپ ايستاد و تا آخرينقطرهي خون، دليري و مدافعه
كرد و سرانجام مردانه جان سپرد... 2
راستي
را ، او نشان داد كه لايـق عنـوان « خونين سر» يا « قـزلبـاش» است
رضا گنجهاي در خانهاي چشم به جهان گشود كه ايران پرستي،
ميهندوستي و آزاديخواهي انقلابي، سنت ديرين بود. او، در خانهاي
به دنيا آمده بود كه شاهنامه خواني، آيين خانواده بود. در خانهاي
كه يادو خاطره جوادخان و فداكاري و جان بازي او به راه ايران و
يگانگي اين سرزمين، زنده بود.
پدرش از مبارزان طراز اول مشروطيت و از بنيانگذاران انجمن ملي
تبريز
بود. در جريان مبارزات، دوبارخانهي پدرياش غارت و تخريب شد. يك
بار در دوران استبداد صغير و يك بار هم در قيام خياباني كه پدرش
نزديكترين يارِ روان شاد « خياباني» بود.
او به ياد داشت كه در غلبهي مستبدان بر تبريز و غارت خانهي پدري،
همهي خانواده در محلهي ارمنينشين تبريز، پناه گرفته بودند.
در آن روزگار سخت، نمايندهي تامالاختيار نايبالسطنهي قفقاز، همراه
با كنسول دولت روسيه تزاري، به ديدار پدرش آمدند. نمايندهي
نايبالسلطنه، از پدرش خواسته بود كه تابعيت دولت روسيه را بپذيرد.
در آن صورت، نه تنها جان و مال خود و خانوادهاش تحت حمايت تزار
امپراتور روس خواهد بود بلكه اموال غارت شدهاش از غارتگران اخذو
مسترد خواهد شد و اگر هم چيزي كم و كسر بود، با توجه بهاختياراتي كه
دارد، از خزانهي نايبالسلطنهي قفقاز جبران ميگردد. علاوه برآن،
اموال خانوادگياش در شهر گنجه و تفليس نيز به وي برگشتداده
ميشود.
سرانجام، با وجود معروف بودن علي نقي گنجهاي، به حلم و شكيبايي،
از گستاخي روسيان، برافروخت و به روسيان گفته بود كه گدايي در
سرزمين ايران را به پادشاهي روسيه ترجيح ميدهم و او بهآنان
يادآور شده بود كه جدم در راه ايران شهيد شد و من نيز
آمادهيشهادتم. اما دربارهي اموال جدم: روزي اين اموال ارزش
دارند كه پرچم ايران دوباره بر خطهي قفقاز، از آن جمله برفراز شهر
گنجه، به اهتزاز در آيد. او برخلاف رسم ميهماندوستي، روسيان را از خانه
بيرون كرده بود.
رضا گنجهاي در سرتاسر عمر، به هر دو آيين خانواده، يعني ايرانپرستي
و ميهن دوستي و نيز آزادي خواهي انقلابي، سخت پايبند بود. رضا
گنجهاي، در مورد پدرش نوشت:
روح پـدرم شـاد كه استاد مـرا گفت
فرزنـد مرا هيـچ مياموز به جـز عشق
پدري كه يك عمر به حبس و تبعيد و دربهدري گذراند و آخر سرهم كه
مرد، جز نام نيك از خود به يادگار نگذاشت.
(درددل
باباشمل ـ شماره 46)
به راستي كه « استاد» يا پدرش، جز عشق به ايران، عشق به حقيقت و
عشق به مردم كوچه و بازار، چيز ديگري به او نياموخت. او، به زبان
فارسي و ادب و فرهنگ اين سرزمين، از ژرفاي وجود، عشق ميورزيد. رضا
گنجهاي، غالب متون كهن و سخت فارسي را خوانده و بر آنها، حاشيه نوشته
بود. او افزون بر آن كه بزرگان شعر فارسي، يعني فردوسي، حافظ، سعدي،
جلالالدين بلخي و نظامي گنجهاي را، ارج ويژه مينهاد، بيشتر ديوانهاي
شاعران ايران راخوانده بود و هزاران بيت شعر از بر بود و به ويژه،
علاقهاي خاص به منوچهري داشت. او، منوچهري را نقاشي ميدانست كه
به ما اجازه ميدهد كه از لحظهي به دست گرفتن قلم، تا پايان «
تابلو»، نظارهگر استاديش باشيم.
رضا گنجهاي، آثار فيلسوفان، شعرا و نويسندگان بزرگ آلمان و فرانسه را به
زبان اصلي خوانده بود و در نتيجه، با وجودي كه تحصيلات دانشگاهياش در
رشتهي فني بود اما در ادبيات و فلسفه، بسيار برجسته مينمود.
فارسي را شيوا و استوار مينوشت و به استادي، نيش را با نوش
ميآميخت. قلم او، آتشباري بود كه از آن شرارهي عشق به ميهن و
شعلههاي انقلاب فرو ميريخت.
چهرهي راستين رضا گنجهاي را ميتوان از لابهلاي سر مقالههاي
«باباشمل» باز شناخت : چهرهي يك انقلابي مليگرا، مردي آكنده از
شور انقلاب و مهر و عشق به ايران.
دوستان نزديك، او را « بابا» خطاب ميكردند. قامتي به نسبت كوتاه،
موهاي قهوهاي مايل به سرخي و چهرهاي به اصطلاح عبوس داشت. اما،
سخت سخن سنج و بذلهگو بود. هرگز هزل نگفت اما طنزش، هميشه نيشدار
و گزنده بود.
رضا گنجهاي، به واقع هفتهنامهي باباشمل را مستقل نگاه داشت، نه به چپ
غلطيد و نه، به راست . او تا پايان، بر خط مستقيم منافع ملي و مصالح مردم،
پاي فشرد. او، بتشكن بود و هرگز در درازاي روزنامهنگاري، بت نتراشيد. در
ميان رجال ملي، به دكتر محمد مصدق علاقه داشت. اما مصدق نيز از انتقادهاي
به جاي باباشمل، در امان نبود.
هيچگاه، به ميهنپرستي تظاهر نميكرد. اما به ايران، به آذربايجاني
كه در آن به دنيا آمده بود و بر خطهي اران كه ريشه در آن داشت،
سخن دلبسته بود. تنها هنگامي كه سخني به دشمني با اين نياخاك به
ميان ميآمد، بر ميآشفت و به گفتهي معروف رگهايگردنش راست ميشد
و چهرهي سرخ رنگش، سرختر ميشد.
هنگامي كه در سال 1324 خورشيدي، آذربايجان با حمايت ارتش سرخ،
موردِ دستاندازيِ عناصر فرقه ي دموكرات قرار گرفت، رضاگنجهاي، با
همهي وجود و با همهي توان، به دفاع برخاست. او، نوشت:
موضوع مليت آذربايجاني، مسالهاي است كه تاريخ آذربايجان بارها
پاسخ آن را داده است. اگر هنوز، تو را در مليت آذربايجاني و ايراني
بودن آذربايجان ترديدي است، پس بگذار تا آن كسي كه در دامان
آذربايجان پرورش يافته است، با تو سخن گويد: بهل، تا پسرِ آذربايجان
، جواب خيرهسري و ياوهسرايي تو را بدهد. زيرا، من آنم كه خود
دانم. گوش كن تا نداي قلب يك آذربايجاني حقيقي را بشنوي: بسيار
متاسفم كه زبانمادري من، زبان شيرين فارسي نبود. ليكن باور كن
كه من زبان فردوسي، سعدي و حافظ را بهتر از زبانمادري خود ميفهمم
و آن لذتي را كه من از شنيدن يك بيت از آنها ميبرم، با جهاني
عوض نتوانم كرد و جز فارسي، كسي با روح من، با قلب من حرف نزده
است.
برادر من! جايي كه نغمههاي جانگداز صائب بلندشد، سرزميني كه
جذبهي جانسوز «شمس» در آنقدرت نمايي كرد، خاكي كه به نظامي، آن
زبان شيرين و آن عشق آتشين را بخشيد، جز ايران نتواند بود.
برادر من! يك پارچه ذوقيم، يك دنيا شوقيم، سرتا پا شوريم، پاي تا
سر شرريم، باور كن كه جزايراني نتوانيم بود! باور كن كه از تُرك يا
ملت ديگر، نتوانيم بود.
فقط من، من ميتوانم بگويم كه از چه ملتي هستم. زيرا فقط من، از
دل خود خبر دارم! به همين خون ايراني كه در رگ و شريان من جاري
است، قسم كه آني در ايراني بودن خود شك نكردهام و حرفهايي را
كه ديوانگان چون شما، گاه و بيگاه گفتهاند، جز به شوخي
نيگاشتهام...
كوههاي بلند و دشتهاي اين سرزمين، هزاران سال شاهد ايراني بودن
ما بوده و خواهد بود. اين خون آذربايجاني است كه از كوههاي
آذربايجان تا قلب خليجفارس، بر سر هر سنگ و روي هر وجب خاكريخته
شده و مليت ما را به خط روشن و جاودانينگاشته است...
برادر من! آتش آتشكدههاي فارس و خراسان رااز آتشكدهي آذرگشناسبِ
آذربايجان افروختند و امروز گرچه آذرهاي مقدس خاموش شدند ليكن در دل
ما، فروزانند وتا شرري از آن باقي است، ما ايراني خواهيم بود...
برادر من! ملت فرسوده و زخمي كه پس از ساليان دراز از زير چكمههاي
عسكران ترك و سم ستوران قزاقهاي تزاري قد بلند كرده و از حلقوم
«خياباني»ها فرياد «آذربايجان جزو لاينفك ايران است» را برآورد،
بلندتر از نعرهي آتشفشان، مليت خود را فرياد زد...
برادر من! براي ما گراميتر از اين يك مشت خاك،هيچ نيست و ما
معتقديم كه دو چيز «مرد» هرگز تغيير نكند: مليتش و آييناش...
(درد دل باباشمل ـ 21تيرماه 1324)
كمتر از دو ماه بعد نوشت :
ساربـانـا، بـار بگشا ز اشتـران
شهر تبريز است و كوي دلبران
پس از شانزده سال، سرزميني را كه نخستينفرياد آزادي از آن جا بلند
شد، ديدم و خاك خون آشامي را كه اولين قطرهي خون مجاهدان آزادي
بر آن ريخت، زيارت كردم. گويي در آن فضاي گردآلود و محنتزا كه
امروز تبريز را در برگرفته، ارواح شهداي آزادي و رادمرداني كه بوسه
به دم تيغ جلا زدند و براي فرار ازننگِ بندگي، طناب دار را بوسيده
و منصوروار بر فراز آنجاي گرفتند، با من سخن ميگفتند.
در آن پريشاني و حيراني كه مرا از ديدنآذربايجاني بيسرپرست و
پريشان دست داد، ارواحِ ستارخانها، خيابانيها، كلنل محمد تقي
خان[پسيان]ها و هزاران شهداي گمنام، به منِ حيران وسرگردان، راه
رهايي و شرف و افتخار نشان داده و ميگفتند:
بپـرس
راه، كـه ز سـرهاي رهـروان حرم
نشانههاست كه منزل به منزل افتاده است
... امروز در سرتاسر آذربايجان، يك فرياد بلنداست و آن
ايراني بودن آذربايجان است و بس...
جور و بيداد، فراوان و فزون ديد اين ملك
ستم و كينهي اسكندرِ دون ديد اين ملك
دشت و هامون زعرب،غرقه به خون ديد اينملك
ظلم چنگيز، زاندازه برون ديد اين ملك
گنبد و كاخش، ز آسيب نلرزيد اركان
... در وطنپرستي آذربايجاني، ترديد روا نداريد و از سرنوشت آذربايجان
نگران نباشيد، زيرا، من بهچشم خود ديدم كه:
آذربايجان، همان آذربايجان است.
آذربايجان، همان آذربايجان است.
اين دل، همان دل است و اين خون، همان خون!!
عشقي كه مجاهدين و مبارزين آذربايجاني را پروانهوار دورِ شمعِ
استقلال و آزادي ايران به پرواز درآورد، تا آن سوختگان را «جان شد و
آواز نيامد»، هرگز كشتني و خاموشي شدني نيست بلكه ميراث گران بهايي
است كه به اولاد آنها رسيده و خواهد رسيد.
آتش عشق، پس از مـرگ نگردد و خـاموش
اين چراغي است، گزين خانه، بدان خانه برند
(درددل باباشمل ـ 15شهريور 1324)
رضا گنجهاي، در چند شماره بعد، زير عنوان «دموكراسي پوشالي و ـ
دموكرات پوشالي»، نوشت:
اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاك آن وادي و، مْشكين كن نفس
فرقهي دموكراتِ امروزِ آذربايجان كه نام پرافتخار فرقهي دموكراتِ
ديروز را به خود بسته است تا بلكه بدينوسيله، بتواند خود را جا بزند
و كسب وجاهتي كند وشايد مورد قبول افتد، اكنون علمدار بر چيدن
زبانفارسي، يعني زبان اصلي آذربايجان از آذربايجاناست. او ميخواهد
زباني را كه صائب، اشعار جاودان خود را بدان سرود، از آذربايجان نفي
كند و آن زبانفارسي را كه همامها و قطرانها و شايد به قدر
ساكنانكنار «ركن آباد» و «مصلي»، در پرورش آن زحمت كشيده و آن را
به شيريني و وسعت امروز رسانيدهاند، از آذربايجاني بگيرد. زهي
كوتهبيني و كينه توزي... ايكاش آذربايجاني اصلا لال به دنيا
ميآمد تا اين زبان، وسيلهي تحريك بدانديشان نميشد و بهانه به
دست بهانهجويان نميداد...
...به غير از شما، سادهلوحان ديگر نيز خواستند زبان پارسي
را از آذربايجان برانند و آذربايجاني را جزآن چه هست به دنيا نشان
دهند. اما، هر بار آذربايجان بلندتر و رساتر از پيش، فرياد ايراني بودن
و پارسي زبانبودن خود را ، به گوش دنيا رسانيد...
... غير از شما، گمراهان ديگر، داناتر و نيرومندتر ازشما،
خواستند آتشكدهها را كه نشان مليت و تمدن ماست خاموش كنند. ليكن در
عوض هر آتشكدهي خاموش، هزاران آتشكدهي سوزان و فروزان، از دل
آذربايجان شعلهزد و هنوز هم، دل و جان آذربايجان، به همان آتش
زرتشت روشن است و او خود را، مشعلدارِ فرهنگِ اوستايي و مدنيت
ايراني ميداند.
جان برادر! اگر آذربايجان، ايران نيست، پس ايران كجاست؟ و اگر
آذربايجاني غير از ايراني است، پس ايراني كو؟ اگر زبان او غير از
پارسي بود و هست، پس آن اديباني كه در آن زبان به وجود آمده و
شعرهاييكه بدان زبان سرودهاند، در كجا يافت ميشود؟
خونريزتر ز تيغ، بود نيش رگشناس
از دوستان، زياده ز دشمن حذر كنيد
اما، آمديم سركلمهي دموكرات. سرزمين ايران، بهخصوص خاك پاك
آذربايجان، تاكنون فقط يك حزب ملي و فداكار و با شهامت به خود ديده
است و آن حزبدموكرات بود كه در سختترين و تاريكترين روزهاي
تاريخ اين كشور، مدافع استقلال وطن و مجاهدان آزادي بود. فداييان
اين فرقه، مرام و مقصد خود را باخون خويش نقش زدند و باور كن كه هر
چه با مركب نويسند، با سپري شدن روزها و سالها، رنگ آن راميپرد.
ولي آن چه را با خون نويسند، هر سال روشنتراز پار و هر روز تازهتر
از دي، نموددار ميگردد!...
...
برادر من!
تو مگو دفع كه اين دعوي خون كهناست
خون عشاق نخفتست و، نخسبد به جهان
همه خونها چو شود كهنه، سيه گردد و خشك
خون عشاق، ابد تازه بجوشد ز روان
برادر من، باور كن كه اين رادمردان، براي ايران زنده بودند و براي
ايران نيز مردند...
برادر من، انصاف بده كه شما نميتوانيد با غصب اسمآنها، براي خود
افتخار و آبرويي كسب كنيد بلكه ممكناست بيگناهي را نيز متهم كنيد و
بدنام نماييد.
برادر من، اگر در خود مردي و مردانگي سراغ داريد، اسم ديگري بر
گزينيد و سعي كنيد كه آن را به پايهي پاكي و شرافتمندي حزب
دموكرات قديم برسانيد: والا:
گيرم كه مارچوبه كند، خود به شكل مار
كو زهر بهر دشمن و، كو مهره، بهر دوست...
... برادر من، بيخود از من گله ميكنيد كه زياد سر به سرشما
ميگذارم. زيرا تصور ميكنم كه هر چه امروز دراين باره بگويم، كم
است
هله خاموش، كه شمس الحق تبريز، از اين مي
تشنگان را بچشاند، بچشاند، بچشاند...
...برادر من! من نيز پسر و يادگار همان
دموكراتهايديرينيم و اسم «فرقهي دموكرات» براي من حكمآهنربا را،
براي آهن، و شمع را، براي پروانه دارد. ليكن نميتوانم با شما هم
آواز شوم، زيرا از اينكشمكش ديگران سودي ميبرند و
من به عالم نفروشم، كفي از خاك وطن
اين تجارت بكند مرد، كه وجداني نيست!
چنان كه اشاره شد، رضا گنجهاي، افزون بر يك ايراني ميهن دوست،
يك آزاديخواه انقلابي بود. سرمقالههاي باباشمل، مالامال از اين
راه و رسم است. رضا گنجهاي در نخستين سرمقالهي باباشمل، نوشت :
... مختصر اين بيست سال هم هر طور بود گذشت. آنها كه
يك خورده نازك نارنجي بودند، از ميان رفتند. آنهايي هم كه مثل ما
پوست كلفت بودند، ماندند كه روزهاي بدتري را ببينند.
هر چند به ضرب چوب و چماق و حبس و زجر، ريختمانرا عوض كردند اما در
باطن همان داشمشدي و باباشمل مانديم كه بوديم. حالا باز هم، آبها
ازآسيابها افتاد و «لولو» آن «مه مه» را برده و وضع روزگار عوض
شده، ميگويند باز مشروطه با همهي«زلم زينبو» حتي حكومت نظامياش
آمده است. اما منهر چه فكر ميكنم، ميبينم اين مشروطه، آن مشروطه
نيست. مثل اين كه مشروطهي قلابي است. شايد هم مشروطه براي يك
عده [خاص] است. به حساب، مشروطهي خاصه خرجي است. براي همه
نيست. شايد هم، حصهي مشروطهي ما را بعدها خواهند داد. شايدهم
مشروطه را جيرهبندي كنند. شايد هم كوپنمشروطه به ما برسد. والله
عقل بنده كه به اين چيزها قد نميدهد. تا از ما بهتران چه بگويند...
مخلص كلام، مشروطهي عجيبي است. كسي هم نيست بگويد: بابا مشروطه
حساب دارد، آدمهاي مخصوص لازم دارد.كتاب دارد، آدمهاي مخصوص دارد.
از مستبدين دوآتشه و اربابهاي گردن كلفت و غارتگران خدانشناس و يك
مشت پاچه ورماليده و پاردم ساييده كه مشروطهي درست در نمياد. هر
كس ديروز فراشباشي بود، امروز مشروطهچي شده است. باز صد رحمت به
قاطرچيهاي محمدعلي شاه كه هر چه بودند. تا آخر سرهم، با همان
عقيده ماندند و مردند. هر ناقلا و دغل وخوش غيرتي كه ديروز از دستگاه
رضاشاه نان ميخورد و از دولت سر او صاحب كرورها شده است، امروز
واسهي مشروطهي قلابي، سنگ به سينه ميزند.
]در
جاي ديگر مينويسد]: ... اما همين مردم گرسنه وگدا، تمام اين ظلمها،
تمام اين گربه رقصانيها، تمام اين موشدوانيها، تمام اين دزديها
و دلگيهاي شما را ميبينند و خط و نشان براي شما ميكشند كه
انشاءالله، روز انتقام برسد. آن وقت خواهيد فهميد كه چطور ملت از ته
دل شما و نيت كثيف شما خبر داشت و چگونه مزدتان را كف دستتان خواهد
گذاشت. ما براي چنين روزي زندهايم.
رضا گنـجهاي، بـه انگيزهي جشن مشروطيت، در سرمقالهي شماره هفدهم
باباشمل (سيزدهم
امردادماه 1322)
، نوشت :
... هنوز خون شهداي آزادي خشك نشده است، هنوز چوبههاي
داري كه اين رادمردان ، منصوروار بالاي آن رفتند پا برجاست. اما از
آن فكر پاك و آن آزادي، ديگر اثري نيست.
به خدا هنوز كار به پايان نرسيده است، هنوز آزادي قرباني ميخواهد.
هنوز استبداد و ارتجاع پابرجاست. هنوز بيخ و بن درخت آزادي ،خون
ميخواهد. مادامي كه اين نهال را سرسبز و شاداب ميخواهيم، بايد وقت
به وقت با خون آبياريش كنيم.
بيخود خيال نكنيد كه مشروطه داريد! بيجهت خودتان را گول نزنيد كه
آزادي داريد! به علي، امروز از روزي كه مشروطه گرفتيد، عقبتريد. از
آن روز، مظلومتر و گرفتارتر و ستمديدهتريد. امروز، جشن مشروطيت را
ميگيريد. خوب بگيريد! زيرا بابا از جشنها خوشش ميآيد و از گريه و
ناله كه حس انتقام را ميكشد، گريزان است. جشن بگيريد ولي تصميم
بگيرد كه بايد مشروطه بگيريد. مشروطه[اي]كه در آن، شاه و گدا
درمقابل قانون يكسان باشند. قاضي، عبدالحسين حمال و حسين عدل [از
وزراي آن دوره ] را به يك چشم ببيند و بين قاتلهاي شهرباني و
چاقوكشها، فرقي نگذارد. مشروطه[اي] كه در آن ارباب نباشد. زمين
مال رعيت باشد و رعيت نيز، روزي ارباب را به جاي گاو، به گاو آهن
ببندد. مشروطهاي كه كرسي نشينان آن، حقيقتا نمايندهي ملت، و دولت
آن مجري تصميمِ ملت و شاهِ آن، نمايندهي ارادهي ملت و حامي و
نگهبان مشروطيت و آزادي باشد...
نترسيد! فقط بخواهيد! از ته دل بخواهيد! شما نميدانيد خداوند در خواستن
ملت، چه قوه و قدرتي نهاده استكه هيچ چيز را در مقابل آن ياراي
ايستادن نيست.
آزاديتان را از غاصبين بخواهيد، زيرا بدون آزادي، زندگي ممكن نيست.
زندگي بدون آزادي، ارزاني گوسفندان و چارپايانباد! غاصبين و
غارتگران اجتماع را در هر مقام و مسندي كه هستند، پايين بكشيد و
سزاي آنها را، به چوبهي دار حواله كنيد...
در يك آن، ميتوانيد غاصبين حق ملت و دزدان و غارتگران و جلادان
را به ديار عدم بفرستيد. باور كنيد كه در هر قدم، دست حق پشت و
پناه شما و لطف پروردگار همراه شما خواهد بود.
چون به يكي پاره پوست، ملك تواني گرفت
غبـن بــود در دكــان، كــوره و دم داشتـن
رضا گنجهاي، خطاب به مردم، با توجه به پيشرو بودن انتخابات
دورهي چهاردهم مجلس شوراي ملي گفت:
اگر
توهم ميخواهي مثل آدم زندگي كني. اگر تو هم ميخواهي آدمت حساب
كنند، غذاي آدميزاد بهت بدهند، توسري به كلهات نزنند، شب دزد
لحافت را نبرد و روز تاجر طمع كار و سرمايهدار غدار، كلاهت رانربايد...
اول كاري كه بايد بكني، اين است كه اميدت را از همهي اينها كه
سركار آمدهاند، ببري و بيخودي از گرگ چوپاني نخواهي. دوم اين كه،
دست همهياينهارا بگيري و از آن كرسي و منبر و صندليشان بكشي و
بياندازي پايين و مزدشان را بگذاري كف دستشان. آنهاكه خيلي بد
عملاند، تحويل عزراييل بدهي و آنها هم كه بد عملاند، ببري بيل و
كلنگ، دستشان بدهي و به عملگي واداري. تمام اين دم ودستگاه و
به قول بچههاي امروزي، سازمانشان را بههم بزني و قانون و
مانونشان را مچاله كني و بچپانيتوحلقشان...
(درد دل بابا ـ 10 شهريورماه
1322)
]در
جاي ديگر مينويسد] : ... هركس، به تو «نادان» گفت، خودش نادان
است. خداوند آن قدر هوش كه به تو بخشيده است، به ديگران ارزاني
نداشته. قناعت، فداكاري، وفا و سادگي كه تو داري، ديگران ندارند.
فقط كمي جرئت لازم است و بس. از تو حركت، از خدابركت.
من به هيچ چيز، مثل آتيهي تو كه خودت را «ملت ايران» مينامي،
ايمان ندارم. جلوي چشم من، آيندهي درخشان تو جلوهگر است. زيرا من
به آن جنبش حقيقي كه بايد پيش آيد اميدوارم. زيرا من ميدانم كه
زير اين خاكستر، آتش مقدسي خوابيده است كه شرارهاي از آن، براي
سوزانيدن اين بناهاي ظلم و جور و روشن كردن اين محيط تاريك، كافي
است... روزي تو آزاد و كشورت آباد خواهد شد كه شاخههاي درختان
خيابانها، كارچوبهي دار را كنند. روزي رستگارخواهي شد كه يككرور
غاصبين حقوق تو، زير زمين بخوابند و ديگر رويخورشيد را نبينند...
(درددل باباشمل ـ شماره 29)
رضا گنجهاي، هميشه مشتاق يك انقلاب ملي بود. او،همهي عمر در
آرزوي روزي بود كه:
آن
روز، ديگر بساط دزدي و خيانت و تهمت زدن برچيده خواهد شد. آن روز، از
ريا و سالوس اثرينخواهد بود. تخم خشخاش در دل خاك و زهرش در تن و
جان ما، جاي نخواهد گرفت.
وجيه
المللههاي پوسيده و سياستمداران هفت رنگ و زاهدان ريايي و رهبران
شترماب، زنده نخواهند بود...
بابا
از خدا، عمر را براي ديدن چنين روزي ميخواهد. والا اگر ميدانست تا
ابد، همين آش و همين كاسهخواهد بود، آن وقت او هم مثل مولانا
ميگفت :
مرگ
اگر مرد است، گو پيش من آي
تا در آغوشش بگيرم، تنگ تنگ
من از او، عمري ستانم، جاودان
او زمــن، دلقــي ربـايـد، رنـگ رنـگ
(درددل بابا شمل ـ 3 آذر 1322)
]در
موقعيتي ديگر نوشت]: ... تا ما مردم يقهچركين اينقدرشل و ول
هستيم، كار ما بهتر از اين نخواهد بود.بيخود نيست كه هزار سال اينها
به گوش ما از فضيلتِ عفو و بخشش خواندهاند. همهاش براي اين بود
كه اگر خداي نكرده، دمبشان گير افتاد، ما نديده بگيريم و
بهامامرضاي غريب ببخشيم...
يك دفعه نشد كه ما يقهي يكي از اينها را بگيريم وبكشيم پاي حساب
و آن طنابِ لاكردار را بگردن اينهابياندازيم. آخر اگر ما مسلمانيم،
پيغمبر ما فرموده استكه: ولكم في القصاص حيوه يا اولي الالباب...
حالا خواهيد گفت يقه كدام يكي را بگيريم؟ عرض ميكنم يقه آنهايي
را بچسبيد كه هنوز راه ينگه دنيا را پيش نگرفتهاند. كلهي آنهايي
را خرد كنيد كه هنوز خونهايي كه ريختهاند، خشك نشده است. بيخ
گلويِ آنهايي را فشار دهيد كه هنوز نان مردم گدا و گرسنه، توي
گلويشان است.
آخر شما از چه چيز اينها ميترسيد؟ والله اينها، همهشان رستم در
حماماند. اگر لقب جناب و حضرت را از اول اسم اينهابرداريد، در هيچ
جهنمدرهاي اينهارابه عملگي هم قبول نميكنند. يكي از اينها را
بگيريد وبه دار بزنيد. اگر ديديد آسمان به زمين آمد، دست نگهداريد و
الا اين كار خير را همين طور ادامه دهيد تا ازدست اينها خلاص شويد...
(درددل باباشمل ـ شماره 36)
بعد از شهريور 20 كه ناجوانمردانه انگشت اتهام بهسوي ارتش ايران
نشانه رفته بودند و خيانت تني چند ازسران ارتش را ، به پاي همه
نوشته بودند، رضا گنجهاي نوشت:
به علي، در همان ارتشي كه پس از سوم شهريور اينهمه لعن و نفرين
به ناف آن بستند، سربازاني بودند كهجز يك شور در سر نداشتند و آن
شورِ ايرانپرستي بود. در همان ارتش، افسراني وجود داشتند كه جز
آتشمحبت به وطن در دلشان نبود... اگر مشتي از اينها، شرافت سربازي
را لكهدار كردند، آنها را هر چه زودتر به قاضي و چوبهي دار بسپاريد
و هي با بردن اسم آنها، ارتش جوانان ما را ضعيف و ناتوان نكنيد.
ننگ يار است، كه يادآور از اغيار مدام
نام اين فرقهي بدنام، فراموشش باد
اگر شما انصاف داريد، پس چرا وقتي صحبت از «قاطرقلي» و «قلدر
آقاخان» ميشود، يادي از خدا بيامرز «بايندر» و «امين» نميكنيد...
هنوز استخوانهاي سربازانِ ما كه در قلهي كوههاي بلند، زير برف و
سرما، جان خود را فداي من و تو كردهاند، نپوسيده و مانند نشانهي
زندگيِ شرافتمند و مرگِ شرافتمندتر، پابرجاست و...
... سند استقلال دو هزار سالهي ما، همين وطن آغشته به
خون است كه هر قدم آن را ، خون پاك يك نفر ايراني فداكار، ايراني
مجاهد، ايراني سرباز، تضمين كرده است و تا ابد در تاريخ روزگار
جاويدان خواهد ماند.
همه ديديم، فرمانهايي كه با مركب نوشتند، رنگش پريد ولي سندهايي
كه با خون نقش زدند، هر روز، روشنتر و خواناتر جلوهگر شد...
... آري از خدا ميخواهم، روزي تو و ارتش تو را ببينم وتو
را به او و او را به تو، و هر دو را به خدا بسپارم.
تو، و ارتش تو
(درددل باباشمل ـ شماره 38)
رضا گنجهاي در جاي ديگر مينويسد :
بابا [باباشمل]، مردم را دوست دارد. بابا وطنش را دوست دارد. بابا
آزادي را دوست دارد... بابا ميخواهد دشمنان ملت را به او بشناساند.
بابا ميخواهد، همان، آتشِ مقدسي كه روزي در سينهي ميرزا
جهانگيرخانها و ستارخانها شعلهور بود، در دلجوانان امروزي روشن كند
و ثابت كند كه:
آتش عشق، پس از مرگ، نگردد خاموش
اين چراغي است، كزين خانه، بدان خانه برند...
كو آن عشق وطن؟ كو آن شور آزادي كه در اول مشروطيت بود. آيا اين
آتشكده براي ابد خاموش شد؟ پدران شما، آتشِ زرتشت را با خود از
ايران بردند و پس از قرنها با خود به ايران آوردند. اما شما، آن
آتشمقدس را كه چهل سال پيش در كانونِ دلِ پدران شما زبانه كشيد،
نتوانستيد نگهداريد. به خدا، من از ديدن مردم مظلوم و افتاده و
گوسفند، سير شدهام.
شير ژيان و رستم دستانم آرزوست.
وقت مرگ، ايران، يعني ميراث پدرانتان را بهتر و پاكيزهتر از اول،
به پسرانتان بسپاريد. عاق والدين شدن بد است. ولي عاق اولادشدن،
به خدا بدتر و ننگينتر است...
(درددل باباشمل ـ شماره 48)
]او
مينويسد]: ... عيب كار اين جاست كه ما اگر گربه را دم حجله
ميكشتيم... اگر روزي كه اين وردال و ورمالها، دست به كيسهي ملت
دراز كردند، دستشان را ميبرديم، كي به اين روز ميافتاديم؟ اگر
همان دقيقهكه اين يك مشت بيشرم، دستشان را بلند كردند كهكشيده
به صورت ملت بزنند، دستشان را با تبرميانداختيم، ديگر مجبور نبوديم
كه بعدها، سرمان را روي كنده بگذاريم، تابا ساطور گردنمان را بزنند...
به مناسبت گشايش دورهي چهاردهم قانونگزاري در يازدهم اسفندماه
1322، نوشت :
... بدانيد كه در اين كشور، سالهاي سال است كه«مرگ» حكومت ميكند.
قيافهها، همه پژمرده و قلبها، افسرده است. مجلسي لازم دارد كه از
آن جا، خون و آتش به اين محيط پخش گردد و روح به اين مردههاي
متحرك دميده شود. هنوز اين ملت خواب آلوده است... [اما ]من
مشتهاي گره شدهي اين ملت ستمديده راكه زير بغل پنهان است،
ميبينم و فريادهايي كه از دلِ مردمِ خانمان بر باد رفته بلند است،
ميشنوم و خونهايي را كه در دل اينها جمع شده است، حسميكنم و
ميدانم كه تمام اينها، بهشكل تودهي آتش و سيلِ خون بر اين
كشور سرازير خواهد شد و پس از سوزانيدن و شستن، روي اين خاك پاك،
بناي يك ايران جوان، يك ايران جاويدان بلند خواهد شد.
آري، روزي كه آتش، تمام ناپاكيها را سوزاند و خون، تمامننگها را
شست، اين مملكت باز مهيا براي پرورش مردان آزاده خواهد شد...
(درددل باباشمل ـ شماره 45)
جاي ديگر (شماره
54 ـ ارديبهشت ماه 1323):
...ملت انقلاب ميخواد، براي اين كه ديگه اين زندگي براش ارزش
نداره. براي اين كه اين نوني كه ميخوره، سيرش نميكند. اين
حرفايي را كه ميشنود، قانعش نميكنه. تاب و توان اين زورگوييها را
نداره. نميتونه ببينه كه يك مشت آقازاده، هميشه سوارن و او
پياده. نميتونه تحمل كنه كه سرنوشتش، هميشه دست پستترين و
نادانترين، آدماي اين مملكت باشد...
ملتي كه صد و نود اون، كفش به پا و به سر كلاه نداره وشكمش از زور
گرسنگي به پشتش چسبيده، وقتي از جلوي كرسي خونه [مجلس شوراي
ملي] رد ميشه و اتوموبيل شيك و پيك و جلال و جبروت وكيلاشو
ميبينه... حتم جز فكر انقلاب از كلهاش نخواهد گذشت و جز عطش
انتقام در دلش نخواهد بود...
گفتم جنگ بين پاكها و دزدها، يعني جنگ بين ايرانپرستان و اونايي
كه فقط به خودشان علاقه دارند و از هر راهي كه شد پول و پلهاي
جمع كرده و منتظرن كه راه ينگه دنيا [آمريكا] باز بشه.
والله از اينا وطنپرست در نمياد... اينا هر جا، پولشونو ببرن، اون جا
وطنشونه. اول بايد ريشهي اينكوليها رو كند. اما ملت! فراموش نكنيد
كه سه دشمنديگه هم دارين...
اولي اون ملانمايانند كه خدا و رسول از اونا بيزارن... دوم اعيان و
اشرافاي پوسيدهاند... اما سومي يه مشتمتولياي دروغي اين مشروطهي
كذايياند...
رضا گنجهاي، با همهي وجود، مخالف نظام ارباب و رعيتي بود و آن را
از نمادهاي آشكار ظلم بر اكثريت مردم ايران و تحقير شخصيت ايراني
ميدانست. او بارها در سرمقالههاي باباشمل، مالكان را به شدت مورد
حمله قرار داد و خواستار آن شد كه زمين به كساني واگذار شود كه بر
روي آن كار ميكنند. او ميگفت :
اصلا شما بر آن زمين كه در عمرتون يه بيل به اون نزدهاين، چه
حقي دارين؟ شما كه با دست مباركتون، دانه نپاشيدهاين، چه چشم
داشتي از رعيت بدبخت دارين؟
اينان كه زمين خدا را غضب كردهان و نميذارن كه اين مملكتآباد و
دهاتيها با سواد بشن. اينان كه قرنهاست، چشم و گوش دهقانبيچاره
را بسته و او را كر و كور و از همه جا بيخبر بار آورده ان. يعني حق
دارن. زيرا اگه خدا نكرده، دهقانِ بدبختِ، كوره سوادي پيدا ميكرد
و«هر» را از «بر» تميز ميداد، ديگه به اينا ركاب نميداد، ديگه زير
بار اين حرفهاي زور نميرفت...
والله تمام اين حرفا مفته و تا روزي كه تو اين مملكت، اين زمينها
را بين رعيت قسمت نكنن، نه مملكت آباد خواهد شد و نه مشروطهراه
خواهد افتاد.
زمين مال كسي است كه بيل ميزند و زرع ز آن كس است، كز نخست
كشت !
(درددل باباشمل ـ شماره 66)
در جاي ديگر، در همين راستا نوشت :
بستر راحت، چه اندازيم بهر خواب خوش
ما كه چون دل، دشمني داريم، در آغوش خويش
رفتيم، باري از دل برداريم، باري به دل گذاشتيم وبرگشتيم. ديديم
اين عيدي همه راه افتادند، ما هم دنبالآنهاراه افتاديم. بوي
كباب ميآمد. اما اشتباه كرديم،خرداغ ميكردند. هيچ فكر هم نكرديم
كه بهشت ايندارها و نورچشميها و آن طبقهاي كه خودشان را تاج ِسرِ
اين ملت و گلِ سرسبدِ اين مردم ميدانند، درست جهنم ما يقه
چركينها و پابرهنههاست.
مازندران و گيلان، گنج تمام نشدني ملاكين و سرزمين تفريح و تفرج
دزدانِ دستگاه دولت و غاصبين خانهي ملت و رندان سينه چاك و
غارتگران بازار است.
در اين سرزمين سبز و خرم و بارور كه رعيت بيچاره و بيخانمان، ميان
فقر و فلاكت و تراخم و مالاريا و هزاران بيماري ديگر ميلولد، مشتي
اشرافزادگانِ پوسيده و احمق و جمعي تازه به دوران رسيدههاي
نوكيسه كه جز چاپيدن و خوردن و خوابيدن، حقي بهگردن اين ملت
ندارند، موسم نوروز را به خوشي و خرمي ميگذارنند...
... به خدا اولين قدم براي ازادي و مشروطهي حقيقي،
برانداختن اين رقم مالكيت زمين و محدود كردن آن است...
(درددل باباشمل ـ شماره 98)
هنگامي كه ميلسپو، مستشار دارايي ايران، پا را از گليم خود فراتر
گذاشت و صحبت از تضمين استقلال ايران به شرط حرفشنوايي را به
ميان كشيد، رضا گنجهايكاريكاتور وي را به صورت «شاه موشان» زيب
صفحهي اول باباشمل كرد و خطاب به او نوشت :
... هنوز هم، آثار جاه و جلال، از در و ديوار تخت جمشيد ميريزد، هنوز
هم، آقايي و سروري، از سرو صورت گداي ايراني ميبارد!
اين جا سرزميني است كه زرتشت بزرگ در آن چشم گشود. اين جا كشوري
است كه روي سينهي آن، آتشكدهها برپا شد. اين جا مملكتي است كه
خشت اول بناي تمدن و فرهنگ بشري در آن گذاشته شد و تمام ملتها
بهدريوزهگي فرهنگ، به اين سرزمين آمدند و شمع تمدنشان را از آتش
اين آتشكدهها روشن نمودند.
... فرمان هايي كه با مركب نويسند، رنگ آنها ميپرد
وبراي همين است كه پدران و برادران ما، فرمان آزاديرا با خون خود
نوشتند كه هر روز روشنتر نمايان شود.
(درددل باباشمل ـ شماره 67)
در سرمقاله شمارهي 102 (ارديبهشت
ماه 1324)
خطاب به مجلسيان و هيات حاكمه نوشت :
كاري نكنيد كه ما، يه دفعه از بيخ عرب بشيم و بگيم چهكشكي، چه
پشمي. بگيم ما مشروطه كجا داشتيم كهشما متوليش باشيد! در ديزي
بازه، حيايِ گربه كجارفته!
دليلتان هم غير از اينه كه اگر ما بريم، بدتر از ما مياد. باشد، شما
بريد، جاتان شمر و خولي بياد. ولي اينبدعت توي اين مملكت نماند كه
هر وقت اينكرسينشينها دلشون خواست، دوره را كش بدهند.
من شما را ميشناسنم، از حالا اين حرفها را ميزنيدكه گوش مردمو پر
وجا براي خودتون باز كنيد و هي ايندولتها را مياريد و ميبريد كه يك
دولت نرم و ملايم و توسري خور، باب دوندونتون گير بياريد، تا چند ماه
ديگه كه بوق وكيل بگيري [انتخابات] را ميكشند، او هم گليم شما را
از آب بكشد و هر طوري شده، شما را از صندوق دربياره...
تا شما هستيد، يك عده چند صدنفري در اين مملكت، خواهند خورد و خواهند
برد و يك ملت سي كروري
[15ميليوني]، مثل كرم، در كثافت و بدبختي خواهند لوليد.
هر وقت آن دو كودك يتيم و بدبخت كه شبها نبشخيابان چرچيل و يوسف
آباد [نوفللوشاتو و حافظ امروز] در زير ديوار سفارت [شوروي] در سرما و
گرما، لخت و عريان دست بغل هم ميكنند و ميخوابند، بيخ ديوار را
ترك كردند و دولتها و مجلسها و اين همه موسسات خيريه، آنها را در
خرابهاي پناه دادند. هر وقت كهشبها از خانههاي خيابانهاي شمالي
شهر، صداي عيش و نوش قطع شد و جلال و حشمت و ثروت يك مشت، دزد و
غارتگر، چشمان اين ملت رنج كشيده و محنت ديده را خيره نكرد، آن
شب فقط ميتوان اميدوار شد كه اين مردم و اين كشور، سر و ساماني
پيدا خواهدكرد. آري فقط آن شب! ولي آن شب، حتم پس از يك روز
انقلاب خواهد بود.
در جاي ديگر، خطاب به نمايندگان مجلس مينويسد :
... ملت تشنهي انتقام است، زمانه به انقلابي خونين
آبستن است و شما از نرخ ترهبار، صحبت ميكنيد !؟ مردم ميخواهند كاخ
استبداد و خودسري را از بيخ و بن براندازند و شما شكايت از حاكم
جوشقان ميكنيد... ملت سر خائينن و دزدان را ميخواهد و شما آنهارا
درپناه قانون حفاظت ميكنيد. شما روزها و هفتهها، دربرنامهي دولت
بحث ميكنيد و شايد ملت فقط دولتي را قبول داشته باشد كه به جاي
برنامه، يك سبد، پر ازسرغاصبين حق او را به مجلس بياورد و بگويد
اينبرنامهي دولت من است...»
(درددل باباشمل ـ شماره 54)
رضا گنجهاي از نبود يك حزب ملي در سال 1324،سخت نگران بود. زيرا
بر اين باور بود كه وطن مدافعي ندارد و مركزي نيست كه ايران دوستان
در آن جا گرد آيند. وي، به پارهاي از وجيهالملهها براي برپايي
يك حزب ملي مراجعه ميكند. اما بدون نتيجه. از اين رو مينويسد :
به جان بچهام، نوك زبون من مو درآورد، از بس كه بهاين
وجيهالمللهها، يعني آن چند نفري كه تويِ اين مملك، آبرويي دارند
و دامنشان تاكنون آلوده نشده است، گفتم كه يا الله، جلو بيفتيد...
يه حزبي، فرقهايدرست كنيد كه نه چپِ چپ باشد، نه راستِ راست
رنگي هم نداشته باشد و اين ور و اون ور هم خم نشه. شما اينو علم
كنيد، اون وقت به خدا، همهي بروبچههايخوب دور علم شما جمع ميشن
و زير اون سينه ميزنند. والله، به خدا ننگه كه تو اين مملكت از هر
فرقه ودستهاي
باشد ولي فرقهاي ايروني، يعني فرقهاي كه
فقط و فقط پشتش به ملت ايرون باشد، نباشد...
(درددل باباشمل ـ شماره 114)
رضا گنجهاي، همچنان كه در غائلهي آذربايجان، با همهي وجود و
توان، از يگانگي سرزمين ايران دفاع كرد، مسالهي بازگشت بحرين را
نيز در تمام دورهيِ انتشارِ باباشمل، پي گرفت.
دولتهاي ايران نيز، چه پيش از سوم شهريور ماه 1320 و چه پس از
آن، مسالهي بازگشت بحرين را پي گرفتند. هر زمان كه مساله از سوي
نمايندگان مجلس و يا دولت مورد پيگيري دوباره قرار ميگرفت،
«باباشمل» آن را به نحو چشمگيري، بازتاب ميداد.
هنگاميكه دولت ابراهيم حكيمي، مسالهي بازگشت بحرين را از طريق
وزارت امور خارجه مورد پيگيري جدي قرار داد، باباشمل كاريكاتور
صفحهي نخست (شماره
146- 15 بهمن ماه 1326)
را به اين امر اختصاص داد.
رضا گنجهاي، همچنين در سرمقالهي شماره 138، خطاب
به احمد قوام نخستوزير نوشت :