PDF نسخه نسخه چاپي


منشور كـورش بزرگ
 


در سال 1285 خورشيدي (1879 ميلادي) ، بر اثر كاوش‌هاي يك گروه انگليسي در شهرباستاني بابل در ميان رودان ( بين‌النهرين) ، استوانه‌اي از گل پخته به دست آمد. بررسي‌ها نشان داد كه نوشته‌ي اين استوانه مربوط به سال 538 پ‌م (1148 پ‌ﻫ) ، از سوي كورش بزرگ پس از گشوده شدن شهر بابل نويسانده شده است. استوانه‌اي يافت شده در موزه بريتانيا (British Museum) در شهر لندن نگاهداري مي‌شود.
از سوي ديگر، درسال‌هاي اخير آشكار شد كه بخشي از يك لوحه‌اي استوانه‌اي كه آن را متعلق به نبوئيد پادشاه بابل مي‌دانستند، قسمتي از استوانه‌اي كورش بزرگ است كه مربوط به سطرهاي 36 تـا 43 آن مي‌باشد. از اين رو، قطعه‌ي مزبور كه در دانشگاه ييل (Yale) آمريكا نگاه‌داري مي‌شد به موزه‌ي لندن فرستاده شد و به استوانه‌اي اصلي پيوست گرديد.
برگردان و انتشار منشور كورش بزرگ، نشان داد كه نخستين منشور جهاني حقوق بشر را ايرانيان در 538 پ‌م. اعلام و به مورد اجرا گذارده‌اند. در سال 1348 خورشيدي (1969 ميلادي) ، پس از گذشت 2507 سال پس از دور فرمان مزبور، نمايندگان كشورهاي گوناگون، بـا حضور بر آرامگاه كورش در پاسارگاد، از او به عنوان نخستين پايه گذار حقوق بشر و آزادي انسان، تجليل كردند.
براي آگاهي از جو حاكم بر زماني كه كورش بزرگ به نمايندگي ملت ايـران، منشور حقوق بشر و آزادي انسان را صادر مي‌كند، فخر ملت‌ها و شاهان، كشتن، سوختن و ويران كردن بود.
آشور نصير پال، پادشاه آشور در كتيبه‌اي در سال 884 پ‌م، اعلام مي‌دارد.

... به فرمان آشور و ايشتار خدايان بزرگ و حاميان من... ششصد نفر از لشكر دشمن را بدون ملاحظه سربريدم و سه هـزار نفر از اسيران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم ... حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم ... بسياري را در آتش كباب كردم و دست و گوش و بيني زيادي را بريدم، هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم و سرهاي بريده را از درختان شهر آويختم.

سِنا خِريب، پادشاه ديگر آشور در كتيبه‌ي خود در سال 689 پ‌م، نوشته است:

... وقتي كه شهر بابل را تصرف كردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه‌هايشان را چنان ويران كردم كه به صورت تلي از خاك درآمد. همه شهر را چنان آتش زدم كه روزهاي بسيار دود آن به آسمان مي‌رفت، نهر فرات را به روي شهر جاري كردم تـا آب حتي ويرانه‌ها را نيز بـا خود ببرد...

در كتيبه‌ي آشور باني پال، به دنبال تصرف شهر شوش (645 پ‌م)، مي‌خوانيم:

... من شوش، شهر بزرگ مقدس... را به خواست آشور و ايشتار فتح كردم ... من زيگورات شوش را كه از آجرهايي بـا سنگ لاجورد لعاب شده بود، شكستم... معابد ايلام را بـا خاك، يكسان كردم و خدايان و الهه‌هايشان را به يغما دادم. سپاهيان من وارد بيشه‌هاي مقدسش شدند كه هيچ بيگانه‌اي از كنارش نگذشته بود آن را ديدند و به آتش كشيدند. من در فاصله يك ماه و بيست و پنج روز راه، سرزمين شوش را تبديل به يك ويرانه وصحراي لم يزرع كردم...
نداي انساني و ... فريادهاي شادي... به دست من از آنجا رخت بريست، خاك آن جا را به توبره كشيدم و به ماران و عقرب‌ها اجازه دادم آنجا را اشغال كنند...

نَبوكَد نَصَر، پادشاه بابل در سال 556 پ‌م، جنايت‌هاي خود را اين گونه به وصف مي‌كشد:

... فرمان دادم كه صدهزار چشم درآوردند و صد هـزار ساق پا را بشكنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خانه‌ها را چنان ويران كردم كه ديگر بانك زنده‌اي از آنجا برنخيزد...

امروز نيز پس از گذشت 2541 سال پس از صدور منشور كورش و پس از 58 سال از صدور و امضاي منشور ملل متحد، جهان بـا همان خشونت‌ها و جنايت‌ها روبروست.
سده‌ي بيستم ميلادي، جهان شاهد انسان كشي، نسل‌كشي و جنايت‌هاي بسياري در سرتاسر جهان عليه « بشريت بود » . در حالي كه از سال 1933 تـا 1945، ميليون‌ها انسان به دليل تعلق به نژاد ديگر و دين ديگر، از سوي يك دولت متمدن اروپايي، قتل‌عام شدند، در كتاب مقدس همان قوم (باب‌هاي گوناگون اسفار عزرا و اشعيا) مي‌خوانيم:

خداوند روح كورش پادشاه فارس را برانگيخت تـا در تمامي ممالك خودفرماني صادر كند و بنويسد: كورش پادشاه فارس چنين مي‌فرمايد كه يَهٌوَه خداي آسمان مرا امر فرموده است كه خانه‌اي براي او در اورشليم كه در يهودا است،بنانمايم .پس كيست از شما،از تمامي قوم اوكه خدايش باوي باشدوبه اورشليم كه دريهودااست ، برود و خانه يهوه را كه خداي حقيقي است در اورشليم بنا نمايد.
... پس همگي برخاسته و روان شدند تـا خانه‌ي خداوند را كه در اورشليم است بنا نمايند. كورش پادشاه، ظروف خانه‌ي خداوند را كه نَبوكَد نَصَر آنها را از اورشليم آورده و در خانه‌ي خدايان خود گذاشته بود، بيرون آورد و به رييس يهوديان سپرد. (باب‌هاي گوناگون اسفار عزرا و اشعيا)

و شگفتا كه پس از گذشت بيش از 2500 سال، هنوز در اورشليم جوي خون‌روان است و آناني را كه كورش بزرگ از اسارت بابل آزاد كرد و براي آبادكردن خانه‌ي «يهوه»، به يهودا فرستاد، امروز خانه باورمندان به آيين‌هاي ديگر را ويران مي‌كنند، آنان را مي‌كشند و بر روي سرزمين آنان، براي خود خانه مي‌سازند؟!

در سده‌ي بيستم، بر اثر سلطه‌ي نظام‌هاي استبدادي، بيش از 170 ميليون تن از مردمان غير نظامي (كشوري)‌وسيله‌ي حكومت‌ها به قتل رسيدند، گرچه ممكن است رقم اغراق‌آميز به نظر آيد اما واقعيتي است عريان. البته از ياد نبريم كه اين واقعيت، همه‌ي زواياي تاريك اين مصيبت و جنايت را در برنمي‌گيرد. زيرا اين ارقام چنان كه در زير نشان داده شده‌اند، تنها كشتار حكومت‌هاي سلطه‌گر بزرگ را در برمي‌گيرد. در حالي كه در همين دوره، در ديگر كشورهاي با نظام استبدادي، ميليون‌ها تن ديگر به قتل رسيده‌اند. بدون اين كه حتا «تـاريخ» مجال آماربرداري از اين جنايت‌ها را داشته باشد.
آمار هول‌انگيز «مردم كشي» (Democide) وسيله‌ي حكومت‌ها در سده‌ي بيستم، از اين قرار است. البته از ياد نبريم كه اين آمار، تنها جنايت شش كشور را در برمي‌گيرد و سخني از جنايت‌‌ها و «انسان‌كشي»هاي حكومت‌هاي ديگر نيست.
كشور تعداد (ميليون تن) سال
روسيه شوروي 62 91 ـ 1917
چين (كمونيست) 35 1949 به بعد
آلمان (نازي) 21 45 ـ 1933
چين (كيمن‌تانگ) 10 48 ـ 1928
ژاپن 6 45 ـ 1936
جمع 170














(مآخذ: مجله اكونوميست ـ سپتامبر 1999)

تنها در سده‌ي بيستم،‌دوبار به خاطر فزون‌خواهي مستبدان و خودكامگان، اروپا و بخش‌هاي بزرگ ديگري از جهان، به كام آتش و خون فرو رفت. به طوري كه در سرتاسر قرن بيستم، در اين جا و آن جاي جهان، آتش جنگ و كشتار، فروزان بود.
برپايه‌ي برآوردهاي انجام شده، در درازاي سده‌ي بيستم، كمابيش 37 ميليون تن در اثر جنگ (خارجي و داخلي)، جان باختند. گرچه، بيش‌ترين رقم تلفات مربوط به جنگ‌هاي خارجي است. اما آمار كشته‌شدگان جنگ‌هاي داخلي نيز بسيار غم‌انگيز است.

جان‌باختگان (ميليون تن)
جنگ‌هاي خارجي 30
جنگ‌هاي داخلي 7
جمع 37
(مآخذ: همان)




منشور كـورش هخامنشي

1ـ .‌.‌.
2ـ .‌..‌ همه جهان
3ـ .‌.‌. مرد ناشايستي ] به نام نبونيد[ به فرمان‌روايي كشورش رسيده بود.
4ـ ... او آيين‌هاي كهن را برانداخت و نادرستي‌ها را جاي‌گزين آن‌ها كرد.
5ـ معبدي به تقليد از نيايشگاه ازگيلا Esagila براي شهر اور Ur و ديگر شهرها ساخت.
6ـ او كار ناشايست قرباني كردن ] انسان[ را رواج داد كه پيش از آن نبود... هر روز كارهاي ناپسند مي‌كرد. خشونت و بدكرداري.
7ـ او كارهاي ... روزمره را دشوار ساخت، او بـا وضع مقررات نامناسب، در زندگي مردم دخالت مي‌كرد. ] او[، اندوه و غم را در شهرها پراكند. او، از پرستش مردوك Marduk خداي بزرگ روي برگرداند.
8ـ او، مردم را به سختي معاش دچار كرد. ] و[ هر روز به شيوه‌اي ساكنان شهر را آزار مي‌داد او بـا كارهاي زشت خود مردم را نابود مي‌كرد... همه مردم را.
9ـ از ناله و دادخواهي مردم، انليل Enlil، خداي بزرگ آزرده شد... ديگر ايزدان آن سرزمين را ترك كرده بودند.
10ـ مردم از خداي بزرگ مي‌خواستند تـا به وضع همه باشندگان روي زمين كه زندگي و كاشانه‌شان رو به ويراني مي‌رفت، توجه كند. مردوك خداي بزرگ اراده كرد تـا ايزدان به بابل بازگردند.
11ـ ساكنان سرزمين سومر Sumer و اكدAkad به روز مردگان افتاده بودند. مردوك به آنان توجه كرد و بر آنان رحمت آورد.
12ـ مردوك به دنبال فرمان‌روايي دادگر در سراسر همه كشورها به جست‌وجو پرداخت، به جست‌وجوي شاهي خوب كه او را ياري دهد.
آن گاه او نام كورش پادشاه انشان Anshan را برخواند. ] و[ از او به نام پادشاه جهان ياد كرد.
13ـ اوتمام سرزمين گوتي guti وهمه مردمان ماد رابه فرمانبرداري كورش در آورد. كورش بـا هر انسان، دادگري كرد.
14ـ كورش بـا راستي و داد، كشور را اداره مي‌كرد. مردوك خداي بزرگ بـا شادي از كردار نيك و انديشه نيك اين پشتيبان مردم خرسند بود.
15ـ از اين رو، او كورش را برانگيخت تـا راه بابل در پيش گيرد، در حالي كه خود، هم‌چون ياوري راستين دوشادوش او گام برمي‌داشت.
16ـ لشكر پرشمار او كه هم‌چون آب رودخانه شمارش ناپذير بود، آراسته به انواع جنگ‌افزارها در كنار او، ره مي‌سپردند.
17ـ مردوك مقدر كرد تـا كورش بدون جنگ‌ و خونريزي به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلايي ايمن داشت. او نبونيد شاه را به دست كورش سپرد.
18ـ مردم بابل و سراسر سرزمين سومر واكد و همه‌ي فرمانروايان محلي، فرمان كورش را پذيرفتند. از پادشاهي او شادمان شدند و بـا چهره‌هاي درخشان او را بوسيدند.
19ـ مردم، سروري را شادباش گفتند كه به ياري او از چنگال مرگ و غم‌ رهايي يافتند و به زندگي بازگشتند، همه‌ي ايزدان او را ستودند و نامش را گرامي داشتند.
20ـ منم كورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر واكد، شاه چهارگوشه جهان.
21ـ پسر كمبوجيه، شاعر بزرگ، شاه انشان، نوه‌ي كورش، شاه بزرگ، شاه انشان، نبيره‌ي چيش‌پيش، شاه بزرگ، شاه انشان.
22ـ ازدودماني كه هميشه شاه بوده‌اند و فرمان‌روايي‌اش را بل (Bel) و نبو (Nabu) گرامي‌ مي‌دارند و بـا خرسندي قلبي پادشاهي او را خواهانند.
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛
23ـ همه مردم گام‌هاي مرا بـا شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم. « مردوك» دل‌هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد... زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
24ـ ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
25ـ وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش، قلب مرا تكان داد... من براي صلح كوشيدم. نبونيد مردم درمانده بابل را به بردگي كشيده بود، كاري كه در خور شان آنان نبود.
26ـ من برده‌داري را برانداختم، به تيره‌بختي‌هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه‌ي مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارنده فرمان دادم كه هيچ‌كس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. مردوك از كردار نيك من خشنود شد.
27ـ او بر من، كورش كه ستايشگر او هستم و بركمبوجيه پسر من و هم‌چنين بر همه سپاهيان من،
28ـ بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. مـا همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مردوك همه‌ي شاهان بر اورنگ پادشاهي نشسته‌اند.
29ـ همه‌ي پادشاهان سرزمين‌هاي جهان، از درياي بالا تـا درياي پايين همه‌ي مردم سرزمين‌هاي دور دست، همه‌ي پادشاهان آموري Amuri ] و[ همه‌ي چادرنشينان.
30ـ مرا خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند. از... تـا آشور و شوش.
31ـ من شهرهاي آگاده (Agadeh) ، اشنونا (Eshnuna) ، زمبان (Zamban) ، متورنو (Merurnu) ، دير (Der) ، سرزمين گوتيان و هم‌چنين شهرهاي آن‌سوي دجله را كه ويران شده بود، از نو ساختم.
32ـ فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همه‌ي خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم. همه‌ي مردماني را كه پراكنده و آواره شده بودند، به جايگاه‌هاي خود برگرداندم، خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم.
33ـ هم‌چنين پيكره‌ي خدايان سومر واكد را كه نبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مردوك به شادي و خرمي
34ـ به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم، باشد كه دل‌ها شاد گردد. بشود كه خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم.
35ـ هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگاني بلند باشند. بشود كه سخنان پربركت و نيك‌خواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مردوك بگويند: كورش شاه، پادشاهي است كه تراگرامي مي‌دارد و پسرش كمبوجيه.
36ـ بي‌گمان در روزهاي سازندگي، همگي مردم بابل پادشاه را گرامي داشتند و من براي همه‌ي مردم جامعه‌اي آرام آماده ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.
37ـ ...
38ـ ... باروي بزرگ بابل را استوار گردانيدم...
39ـ ... ديوار آجري خندق شهر را،
40ـ كه هيچ‌يك از شاهان پيشين بـا بردگان به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده بودند،
41ـ ... به انجام رسانيدم.
42ـ دروازه‌هايي بزرگ براي آنها گذاشتم بـا درهايي از چوب سدر و روكشي از مفرغ...
43ـ ...
44ـ ...
45ـ ... براي هميشه.



كوروش بزرگ شاهنشاه‎ ايران:
من برده‎داري را برافكندم
(منشور كوروش ـ 29 اكتبر 538 پيش از ميلاد 7 آبان ماه / 1159 پيش از هجرت)

در ميان برده‎ فروشان اروپايي، كار انگليس‎ها از همه بيش‎تر رونق داشت و در نتيجه از همه هم بيش‎تر گناه‎كار بودند. از روي محاسبه گفته بودند مجموع بردگاني كه ميان سال‎هاي 1680 و 1886 ميلادي ]1059 و 1265 خورشيدي[. از آفريقا به مستعمرات انگليس وارد كرده بودند، بيش از دو ميليون نفر بود.
سياست مداراني مانند چاتهام (Chatham) از برده فروشي به نام اين كه پايه‎ي نيروي ملي است، طرفداري مي‎نمودند و در نظر دريا سالاراني مانند نلسون ]فاتح جنگ‎ دريايي ترافالگار(Trafalgar) درسال 1805 كه تنديسش در ميدان‎ ترافالگار لندن بر پاست[ برده‎گيري، دستيار مهم براي كشتي راني‎ تجاري بود.
ترقي ] بندر[ ليورپول و قسمت عمده‏ي پيش رفت ] بندر[ بريستول، بر تجارت برده استوار شده بود ... در قرن هجدهم، هيچ مستعمره‎اي مانند جزيره‎هاي قند خير هند غربي گران‎بها نبود، چون اين جزاير وسيله‎ي بردگان آفريقايي كشت و ذرع مي‎شد ...
(تاريخ اروپا ـ از انقلاب فرانسه تا زمان ما 1789 ـ 1935 كتاب سوم تلاش براي آزادي ـ هربرت ا.ل.فيشر ـ برگردان وحيد مازندراني ـ انتشارات دانشگاه تهران (1151) ـ تهران 1346 رويه‎هاي322 ـ 321)

كشور‎هاي برده‏‎فروش اروپايي كه پايه‎ي ثروت و قدرت‎شان بر روي « خون و استخوان» مردم آفريقا برپا شده بود، مبارزه با برده‎داري را بهانه ساختند و سرتاسر قاره‎ي آفريقا را به زير سلطه‎ي استعمار خود درآوردند:

... اين نظريه شيوع يافت مبني بر اين كه تا قاره‎ي آفريقا اكتشاف ] بخوان استعمار[ نشود و كشاورزان و مبلغين ] مسيحي[ در آن جا مستقر نشود و آن قاره تحت اختيار اروپايي درنيايد، آفت بردگي هرگز كاملا در آن جا از بين نخواهد رفت.
تقسيم مسالمت آميز آفريقا ميان دول مهم اروپا كه شايد برجسته‎ترين هنر سياست‎مداري اروپايي در 1880 و 1890 بود، انجام اين منظور را ميسر ساخت ] ؟! [
(همان ـ رويه‎ هاي 327 و 326)

 

بازگشت