نسخه چاپي

 

سرچشمه‌ي عرفان

دكتر هوشنگ طالع

به درستي، دكتر علي قلي محمودي بختياري، شاه‌نامه‌ را آبشخورِ عارفان ناميده است. 1 اما بايد گفت كه شاه‌نامه، آبشخور عارفان نيز هست. زيرا چنان كه گفته شد، شاه‌نامه برگردانِ اندك باقي مانده از دانش‌نامه‌ي ملت ايـران است كه بر پوست 12 هزار‌گاو، نويسانده شده بود. اين دانش‌نامه، جامع جميع علوم آن زمان و از جمله فلسفه و عرفان نيز بود.

هزاره‌ي دهم يا هزاره‌ي زرتشت كه هم‌زمان با آغاز مرحله‌ي دوم نبردهاي ايـرانيان و تورانياني مي‌باشد،‌ عصر روشن‌گري ( تبيين ) و شكوفايي فلسفه و عرفان نيز در ايـران هست.

 

در سال‌هاي كما بيش 1738 پيش از ميلاد،2 براي نخستين بار مردي از فرود زمين با فراز آسمان، به سخن درآمد. بايد گفت كه در اثر اين دريافت و تماس، « عشق» پيدا شد و عرفان پديدار گرديد. اين همان چيزي است كه كمابيش دو هزار و چند سال بعد، « عراقي» شاعر صاحب نام ميهن‌مان، به روشني بدان اشاره دارد:

 

نخستين باده، كاندرجام كردند

زچشم مست ساقي، وام كردند

 

آري، تا بامعشوق به سخن در نيايي و در گفتار، تصور روي او را نداشته باشي. تا با « ساقي» سخن نگفته باشي و در سخن، «چشم‌ مست» وي را نديده باشي، از چشم مستش، « وام» نتواني گرفت.

 

آيا آتش، نماد عشق آسماني است كه مردم ميهن ما، در ازاي هزاره‌ها در « افروگوني»3‌هاي زميني، به عنوان « آتش جاودان» آن را پرستاري كرده‌اند؟ يا چون در ميان عنصرهاي چهارگانه، « آتش» به دست انسان رام شد، براي عشق نيز آتشي قايل شدند و مقام و منزلت « آتش» را از عنصري زميني، به شراره‌اي آسماني، تعالي دادند؟

 

هات 28 از اهنودگات سرآغاز سرودهاي آسماني اشو زرتشت است. به اعتقاد بسياري از پژوهندگان و نيز نويسنده، اين سرود، نخستين سخن انسان با پروردگار و در اين فرآيند، سرچشمه عشق و عرفان است. در اين‌جا، از برگردان‌هات 28 در قالب شعر سپيد كه وسيله‌ي آقاي علي‌رضا صدفي انجام گرفته، بهره گرفته شده است.

( بند يك )

اينك،

به نماز، دست‌ها برآورده،

از نخستين مينوي نيكي افزا، مزدا

خواهان رام و آرام و،

شادماني‌ام.

كردار، همه از راستي، اشا

خرد، از منش نيك، و هومن

تاروان جهان، «گئوش اورون»، را

خشنود گردانم.

 

( بند دو )

 

من، با ياري و هومن

آيم به پيشگاه شما،

اي مزدا اهورا !

مرا ارزاني باد، در دو هستي

هم ]  اين جهان[ مادي

هم آن ]جهان[ مينوي،

پاداش روشنايي و شادي

كه اشا، نيكان را

بدان راه مي‌نمايد.

 

( بند سه )

 

من، شما را مي‌سرايم، اي اشا !

هم اي و هومن!

هم اي بي‌آغاز، مزدا اهورا !

كه جاودان شهرياري تان،

شهريور است

كه آرميتي را برمي‌افزايد

به بوي نيك بختي

شما را به خواهش مي‌خوانم،

به سوي من آييد

 

( بند چهار )

 

من، روانم را،

دمساز با و هومن

به سراي سرود و روشنايي

پيوند خواهم داد

نيز آگاه،

از پاداش كارها،

]نزد[ مزدا اهورا

تا آن زمان كه خواست و توان دارم

تا آن زمان، خواهم آموخت

كه بكوشند،

در راستي، اشا.

 

( بند پنج )

 

اي راستي، اشا !

كي خواهم ديد، ترا ؟

و، و هومن همه دانا را

و گاه اهورايي، همه توانا را ؟

سروش مزدا را؟

بدين مهين مانترا

با زبان، بازگردانم به راه،

گزند كار، گمراه را

 

( بند شش )

 

آييد ] سوي ما و [ دهيد،

اي وهومن، اي اشا

بهره از ديرزيستي ] ما را[

اي مزدا !

از راستين گفتار خود

نيرو و شادي، زرتشت را و

همه ما را

تا بركينه‌ي كينه ورزان

پيروز آييم.

 

( بند هفت )

 

بده، اي راستي‏، اشا !

آن نيكي را كه بهره‌ي منش نيك،

وهومن است

برآور تو اي آرميتي

آرزوي « ويشتاسپ» و

ياوران مرا

و تو اي مزدا !

] ما را[ توانايي بخش !

تا مانتراي ترا

برهمگان بشنوانيم

 

( بند هشت )

 

بهترين را،

از تو بهترين

كه با بهترين راستي، ارديبهشت،

هم رأي و هم‌آهنگي، اي اهورا !

با بسي مهر خواستارم

براي « فر شوشترا»‌ي دلاور

و براي ياورانم

و براي آنان كه بي‌گمان،

بهره مي‌بخشي شان از منش نيك،

و هومن

] جاودانه[

در همه زمان

 

( بند نه )

 

با ]خواهش[ِ اين پاداش

ترا، هرگز اي اهورامزدا !

]نشايد[ آزرد

راستي، اشا را هم

و هومن را نيز هم ـ انديشه‌اي

كه بهترين است

مي‌كوشيم

تا ستايش را به شما پيشكش كنيم

كه شما، سزاوارترين ايد،

ستايش را

شهريور تواناي سرودني،

نيز هم

 

( بند ده )

 

وانگهي، آنان را مي‌شناسي

كه از راستي، اشا

و نيز از منش نيك، و هومن

بينادل و درست‌كاراند

اين مزدا اهورا !

كام‌هاي ايشان را

نيك روا كن!

كه نيك آگاهم

ستايش آرماني پاكدلانه

نزد شما،

بر خيره نخواهد بود

 

( بند يازده )

 

ايدون،

بدين ]ستايش[‌ها

راستي، اشا

و منش نيك، و هومن را

هميشه، همي پايم

تو اي مزدا اهورا !

مرا، فرا آموز

با واژگان مينوي خويش

از زبان خويش

كه جهان

در آغاز، برچه سان

پديدار آمد؟

 

 

هم‌چنين در سرود ديگري از گاث‌ها (بند 8 هات 50)، مي‌خوانيم:

 

با سرودهاي بلند آوازه‌ي برخاسته از شور دل و با دست‌هاي برآورده، به تو روي مي‌آورم و در پرتو « اشه» هم‌چون پارسايي‌، تـرانماز مي‌گذارم و به دستياري هنرِ « منش نيك»، به تو] نزديك مي‌شوم [.

 

بي‌گمان بايسته وشايسته است كه خط دقيق و ظريفي ميان عرفان زرتشت كه در گاث‌ها بلورنيه شده است و آيين زرتشتي ( چه در شكل كهن آن به عنوان نخستين دين يكتاپرستي در جهان و چه در قيافه‌ي نوين آن )، كشيده شود. بايد به نيكي دانست كه عرفان اسپنتمان زرتشت و دين زرتشتي، دو مقوله‌ي جدا از يكديگر هستند.

عرفان ايـراني، پس از اسلام پذيري ايـرانيان،‌ در قالب واژگان اسلامي به زندگي خود ادامه داد. باليد و بالنده‌تر شد. عرفان ايراني كه سرچشمه گرفته از «گاث‌»هاست، چه در دوران پيش از اسلام و چه در دوره‌ي اسلامي، از مرزهاي اين سرزمين فراتر رفت و در جهان انديشه، جايگاه ويژه‌اي يافت.

 

زباني كه زرتشت اسپنتمان براي اين پيوند و در نتيجه، شعله ور كردن آتش عشق عالم سوز به كار ‌گرفت. زباني است كه امروز، در ريخت و واژگان زبان فارسي و ديگر زبان‌هاي گروه ايـراني،‏ سيلان داشته و زنده و بالنده است.4

 

زباني كه امروز از آن به نام « فارسي» ياد مي‌كنيم، فرآيند دگرگوني و دگرگشت زباني است كه براي نخستين بار با آن زبان، با پروردگار سخن گفته شده است و از راه آن زبان، كوشش به عمل آمد تا از
« جزء » به « كل » پيوندند يا به گفته‌ي ديگر: عالم خرد
( انسان ) را با عالم كلان ( جهاني هستي ) در بندند. از آن‌جا كه نخستين باده‌ي عشق را در جام اين « زبان » ريخته‌‌اند، زبان فارسي را زبان « ملكوتي» مي‌نامند و مي‌دانند. گزافه نيست اگر مردم ما بر اين باورند كه :

 

چو با آدمي، جفت گردد پري

نگويد پري، جز به لفظ دري

              ( عنصري )

 

و زبان بهشتيان فارسي است... و در آثار آمده است كه ملائكه كه در گرد عرش عظيم‌اند، كلام ايشان به فارسي دري است... و « حسن بصري» رحمت‌الله مي‌گويد كه اهل بهشت را زبان پارسي است‌... زبان پارسي كه اشهر و املح زبان ‌هاست.5

 

زبان پيرامونيان عرش فارسي است و خداوند چون فرماني نرم فرستاد، به فارسي فرستاد و چون فرماني سخت، به عربي فرستاد. و درخشم، وحي به عربي فرستاد و در خشنودي، وحي به فارسي فرستاد و چون بر قومي رحمت فرستاد با ميكاييل به فارسي فرستاد و چون بر قومي بلا فرستاد، با جبرييل به عربي فرستاد.6

 

آري، زبان فارسي از جمله فرزندان زباني است كه نخستين بار انسان با آن از « عشق» سخن گفته است. سخني كه در درازاي سده‌ها و هزاره‌ها، از زبان عارفان و عارفان راز، مكرر به گوش رسيده و هميشه هم
« نامكرر» بوده است.

 

البته ندانم كه آيا پي‌آمد آن گفتگوي نخستين، يعني سخن گفتن زرتشت اسپنتمان با پروردگار‏، « عشق» بود، يا « عشق» بود كه وي را بدان گفتگو كشاند. آن چه هست  فرآيند اين گفتگو بود كه: « عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد ».7

 

در آن دوردست‌هاي تـاريخ، در سرزمين خراسان بزرگ، و شايد در شهر « بلخ»، مردي از فرود زمين، دست‌ها را به سوي آسمان برداشت و زمزمه‌اي در گوش « معشوق» كرد. از آن زمزمه، آتش فخيمي زبانه كشيد كه در درازاي هزاره‌ها، روشني بخش وادي « عشق» و « عرفان» بوده و هست.

 

 

1ـ  محمودي بختياري، دكتر علي قلي ـ شاه‌نامه آبشخور عارفان ـ نشر علمي ـ تهران 1377

  از آن‌جا كه اتفاق نظر بر اين هست كه هات 28 كاث‌ها، نخستين سروده‌ي زرتشت است و با توجه به تاريخ بعثت زرتشت، مي‌بايست تاريخ سرودن آن در سال‌هاي 1470 پ‌م بوده باشد.

  مجمريا آتش‌دان

4ـ فضايل بلخ ـ ص 17 ، 29 و 390

5 ـ تنزيه الشريعه المرفوعه ـ به نقل از گل رنج‌هاي كهن ص 386

  دين‌هاي ايراني ـ ص 139

7ـ  همان ـ ص 41 ـ 140

 

 

PDF نسخه

بازگشت