|
|
||
زبان
و حس ملّي
شاهرخ
مسكوب زبان،هم
اساسيترين و همگانيترين وسيلهي ارتباط
است در زندگي روزانه و هم مناسبترين وسيله
است براي صورت دادن و به هستي درآوردن
انديشه، و همچنين براي توضيح و بيان حسيّات.
ميتوان گفت، زبـان مـادّهي تفـكّـر است،
همـان طـور كـه سنگ يا مـوم مـادهّي مجسّمه
است. انـديشه در زبـان « جسمانيّت» ميپذيرد.
براي اين كه مردمي پراكنده، صورتمند (صاحب
صورت، صاحب فرم) و از حسّيّات همديگر خبردار
شوند و « همحسّي» پيدا كنند و در نتيجه به
صورت يك مجموعهي انداموار (ارگانيك) درآيند-
ملّت بشوند- وسيلهاي بهتر از زبان ندارند.
زبان بهترين وسيله است، امّا براي شكل دادن
به ملّت تنها وسيله نيست؛ گذشته از فولكلور،
اسطوره و دين، معمولاً هنرها و عوامل فرهنگي
و اجتماعي ديگر هم آن را همراهي ميكنند: رقص
و موسيقي در هند، نقاشي در چين، معماري و
مجسّمهسازي و باز موسيقي و نقّاشي در
اروپا، مثالهاي بدي نيستند تا توجه كنيم كه
هنر، همراه با زبان و عوامل ديگر، در ايجاد
يك ملّت و تكوين خصلت آن دستي دارد. در ضمن ميدانيم
كه هنر بزرگ و جهاني (برخلاف علم) خصوصيّت
دوگانهاي دارد؛ در عين جهاني و كلّي بودن،
ملّي و محلّي است. همانطور
كه ميدانيد، ما براي تكوين و ايجاد هويت
ملّي خودمان تقريباً از همهي اين عوامل (به
جز معماري) بيبهره بوديم. در اسلام،
هنرهايي كه نام برديم جايز نيست؛ پس، از اين
جهت نيز كار ما دشوارتر بود و مليّت ما جز
زبان، مأوايي نداشت. يك
نكتهي ديگر بگوييم و اين بحث را تمام كنيم.
گسترش مسيحيّت، اساساً متكي به نيروي نظامي
نبود؛ يعني در كار اين گسترش، روي هم رفته
اقوام متفاوت از نظر نظامي و سياسي در برابر
هم قرار نميگرفتند. به همين سبب زبان رسمي و
نوشتاري ملّتهاي جديد اروپايي (ملّتهاي
مسيحي) در جريان پيدايش و تكوين خود، ناچار
نبود در قبال دين وضع بگيرد. زبانِ
لاتين، زبان دين و فرهنگ بود. معمولاً نقش
زبان عربي را در امپراتوري اسلام، به زبان
لاتين در اروپاي قرون وسطا تشبيه ميكنند.
اين مقايسه فقط تا اندازهاي پذيرفتني است
نه بيشتر، چون رابطهي زبان لاتين با
مسيحيّت به كلّي با پيوند زبان عربي و اسلام
متفاوت است. عربي،
زبانِ قومي بود كه دين تازهاي را با جهاد به
سرزمينهاي ديگر برده بود. كتاب دين (كلام
خدا) هم به همين زبان بود. به اين ترتيب هر نوع
استقلال ملّي يا فرهنگي، هر نوع بيرون آمدن
از سلطهي مادي يا معنوي قوم غالب، ناچار
مسألهي زبان را مطرح ميكرد. بايد به نحوي
در برابر آن، موضع ميگرفتند، تكليف خود را
با آن روشن ميكردند. زبانِ دين و زبانِ
حكومت عرب، بدجوري يكي شده بودند و پرداختن
به زبان (عربي يا فارسي) معنايي سياسي و «
ملّي» پيدا كرده بود. ابوحنيفه
يكي از پيشوايان چهار فرقهي بزرگ تسنّن
است؛ عالِم بزرگي است. ببينيد حتّا او وقتي
در كارِ عبادت، زبان فارسي را مثل عربي جايز
ميداند، به چه تهمتي متهم ميشود: ...
يكي از اين اختلافها از نظر سياست مذهبي
بسيار مهم است؛ زبان رسمي عبادتها در اسلام
تازي است. همهي كارهاي پرستش با زبان قرآن
اجرا ميشود. اكنون اگر كسي نتواند به
عربي سخن بگويد، آيا ميتواند فاتحه و جز آن
را به زبان مادريش بخواند؟ ابوحنيفه كه
ايرانينژاد بود يگانه كسي شد كه اين را روا
شمرد و دليلش اين بود كه: قرآن در كتابهاي
پيشين هم فرود آمده بود (شعرا 196) آن نيز به
زباني جز تازي ميبوده است. پس غير عربها
حق دارند آنها را قرآن بدانند. دشمنان
ابوحنيفه، او را به مجوسگرايي متّهم كردند
زيرا كه وي نخستين بار اين سخن را دربارهي
زبان فارسي باز كرده بود.(1) براي
گسترش و رواج عربي، حتّا حديث هم جعل كرده
بودند؛ حديثي از قول ابو هُريره كه گويا خدا
از سخن فارسي و كلام شيطانهاي خراسان و
جهنّميهاي بخارا بيزار است و زبان اهل بهشت
عربي است. در مقابل، حديثي ديگر (لابد از
ابوهريرهاي عجمي!) ميگفت : «فارسي و عربي
هر دو زبان اهلِ جنّت است».(2) زبان
اصلي انجيلها، عبري و يوناني بود. ترجمهي كتاب
مقدّس به لاتين، سبب شد كه اين زبان بعدها
به صورت زبان كليسا، زبان ديني مسيحيان غرب
درآمد. زبان قرآن پيوندي با قومِ حامل
دين داشت ولي زبان انجيلها با هيچ قومي
(به عنوان حامل دين) پيوند نداشت. اوّلي زبان
قوم عرب بود و به سود حكومت اعراب نقش سياسي و
تاريخي مؤثري داشت؛ دوّمي از نظر استقرار
حكومت يك قوم، به كلّي بياثر بود. البتّه
زبان لاتين وسيلهاي براي حكومت كليسا بود،
ولي كليسا، ملّت يا قوم و يا چيزي از اين قبيل
نبود، بيشتر به دولت شبيه بود تا ملّت.
وانگهي از دورهي تسلّط امپراتوري رم بر
اروپا، يعني پيش از پيدايش مسيحيّت، زبان
لاتين زبان فرهنگي اروپاييان بود، از راه
اين زبان، نوعي « همفرهنگي» در قسمتهايي از
اروپا برقرار شده بود. اين است كه مقايسهي
نقش عربي و لاتين در دو فرهنگ اسلامي و
مسيحي، بدون توجّه به تفاوتهاي آنها ممكن
است ما را به اشتباه بيندازد. باري،
در مغرب زمين هم، زبان اساسيترين وجهِ
تمايزِ قومي از قوم ديگر بود؛ امّا از آن جا
كه اروپاييان قرنهايي پيشتر به مسيحيّت
گرويده بودند، وقتي كه هر قوم و يا ملّتي به
هويت خود توجّه يافت، زبان كه جلوهگاه اين
خودآگاهي بود، به تاريخ خود قوم يا ملّت روي
آورد، بدون اين كه اين كار منافاتي با امر
دين يا زبان داشته باشد. چند اسم را فقط به
عنوان مثال ذكر ميكنيم: پارسيفال و نيبلونگن
ليد آلمانيها، شانسن دوژستهاي فرانسويها،
بئوولف، اِلسيد و ارلاندو فيورو، به
ترتيب در مورد انگليسيها، اسپانياييها و
ايتالياييها. اين نمونهها در ضمن يادآور ايلياد
و اُديسه و نقش فرهنگي است كه حماسه در تشكيل
اقوام و ملّتها داشت. به
هرحال، ملّتهاي مغرب زمين در آغاز كارشان
به « تاريخ» و « فرهنگ تاريخي» خود بازگشتند.
امّا جالب توجّه اين است كه وقتي مضمونها و
داستانهاي دينيِ مشترك (مسيحي) را به زبان
ملّي ميسرودند، آنها را به عنوان آثار
ملّي خود تلّقي ميكردند. آميختگي مسيحيّت،
كه دين سراسر اروپا بود، با شواليهگري، كه
هم پديدهاي اروپايي بود و هم خصلتي بومي
داشت، از جمله موجباتي بود كه « ملّي شدن»
پهلوانهاي مسيحي را ممكن ميساخت؛ به طوري
كه مثلاً پارسيفال- مقدّسي مسيحي كه به آيين
شواليهها در طلب « جامِ مسيح (Graal)
سفر ميكرد- در قرون وسطا هم پهلوان آلمانيها
بود و هم پهلوانِ فرانسويها. مقامي كه ممكن
نبود رولاند و به طريق اولي زيگفريد به دست
آورند. زيرا هر چند كار حماسي رولاند، هم
مذهبي بود و بر ضدّ كفّار ميجنگيد، ولي
كفّاري كه به فرانسه هجوم آوردند، نه جاي
ديگر. به اين ترتيب مبارزهي او خصلتي ملّي-
در حد ملّت فرانسه- مييافت و از آن فراتر
نميرفت. امّا
در كشورهاي اروپاي غربي هم بعدها زبانهاي
ملّي در امر دين راهيافتند و دخالت كردند.
در جريان اصلاح دين در مخالفت با دربار پاپ و
آيين كاتوليك، نخستين بار، آلماني زبان
كليسا شد و لوتر كتاب مقدّس را به اين زبان
ترجمه كرد. (در قرن 16) كمي بعد همين اتفاق در
انگلستان افتاد و كم كم كتابي كه فقط به زبان
لاتين (زبان دين) بود، به همهي زبانها
درآمد. 1-درسهايي
دربارهي اسلام- گلدچيهر- ترجمه علي نقي
منزوي- ص 101- انتشارات كمانگير- تهران 1357 2-نگاه
كنيد به: تاريخ ادبيات در ايران- دكتر ذبيحالله
صفا- چاپ پنجم- جلد اول- ص 146- انتشارات فردوسي-
تهران 1363
نقل از كتا ب هو يت
ايراني و زبان فارسي
|
||